جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٠ - غزل ٥٩١ نور خدا نمايدت آينه مجردى
(سخنى است عاشقانه كه با آن فنا و نيستى خود را مى خواهد. در جايى مى گويد:
|
نيست كس را ز كمندِ سَرِ زلفِ تو خلاص |
مىكُشى عاشقِ مسكين و نترسى زقصاص |
|
|
عاشق سوخته دل تا به بيابانِ فنا |
نرود، در حرم دل نشود خاص الخاص |
|
|
آتشى در دل ديوانه ما در زدهاى |
كه چو دوديم هميشه به هوايت رقّاص |
|
|
به هوادارىِ آن شمعِ چو پروانه، وجود |
تا نسوزى، نشوى از خطر عشق خلاص[١] |
|
|
گر تو بدين جمال و فر سوى چمن گذر كنى |
سوسن و سرو و گُل به تو جمله شوند مُقتدى |
|
دلبرا! اين گونه كه تو در نهايت جمال و كمال مى باشى، چنانچه براى صاحبان حسن و زيبايى در چمنزار مظاهر جلوه نمايى، چنان بىخود شوند كه جرئت آنكه از خود دم زنند ندارند. كنايه از اينكه: اگر از ميان مظاهر و كثرات براى من رخ بنمايى، همه آنها درنظر من جز سايه اى نمى نمايد و هرچه ببينم تو مى بينم و جمالت. به گفته خواجه در جايى:
|
بيا كه مى شنوم بوىِ جان از آن عارض |
كه يافتم دلِ خود را نشان از آن عارض |
|
|
به گِل بمانده قدِ سروِ ناز از آن قامت |
خجل شده است گُلِ گُلستان از آن عارض |
|
|
معانى ايى كه ز حوران به شرح مى گويند |
زحُسن و لطف بپرس اين بيان از آن عارض |
|
|
به شرم رفته تنِ ياسَمَن از آن اندام |
به خون نشسته دلِ ارغوان از آن عارض[٢] |
|
|
نقشِ خودى ز لوحِ دل پاك كنى تو در زمان |
گر ببرى به جان و دل راه به كوى بخردى |
|
اى خواجه! اگر به صورت و معنى به طريقه اولواالألباب قدم گذارى و از ايشان گردى، بى تأمّل از خوديّت و انيّت بركنار خواهى شد و جز دوست را در دل راه.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٣، ص ٢٦٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٤، ص ٢٦٧.