جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٥ - غزل ٥٥٠ تو را كه هرچه مراد است در جهان دارى
خواجه در قسمتى از اين غزل در مقام گله گذارى از حضرت محبوب و توصيف او برآمده. گويا گرفتار هجران بوده و طاقتش تمام گشته، و از طرفى خود را قادر بر اينكه از او دست كشد، نمىديده، لذا به خود اميد وصال دوبارهاش را داده و مىگويد:
|
تو را كه هرچه مراد است در جهان دارى |
چه غم ز حالِ منِ زارِ ناتوان دارى؟ |
|
اى محبوبى كه هر كمال و جمالى تو را شايسته، و هر حاكميّت و مالكيّت و عظمت، زيبنده مقام تو مى باشد! از خواجه فقير و تهيدست و هجران كشيدهات دستگيرى بنما و به خود راهش ده. خود فرمودهاى: «يا أَيُّهَا النَّاسُ! أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ، وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ»[١]: (اى مردم! همه شما فقيران و نيازمندان درگاه خداوند هستيد و تنها خداست كه بىنياز ستوده مى باشد.- دعوت به خويش نمودهاى. به گفته خواجه در جايى:
|
عِمارى دارِ ليلى را، كه مِهْرِ و ماه در حكم است |
خدايا! در دل اندازش، كه بر مجنون گذار آرد |
|
|
خدا را چون دل ريشم، قرارى بسته با زلفت |
بفرما لعلِ نوشين را، كه جان را برقرار آرد |
|
|
دراين باغ ار خداخواهد، دراين پيرانه سر حافظ |
نشيند بر لب جويىّ و سَرْوى در كنار آرد[٢] |
|
[١] - فاطر: ١٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٨، ص ١٦٠.