جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٨١ - غزل ٥٩٩ يا مبسما يحاكى درجا من اللالى
|
پروانه اوگر برسد در طلبِ جان |
چون شمع همان دم به دمى جان بسپارم |
|
|
گر قلبِ دلم را بنهد دوست عيارى |
من نقدِ روان در دمش از ديده ببارم |
|
|
حافظ! لبِ لعلش چو مرا جانِ عزيز است |
عمرى بود آن لحظه كه جان را به لب آرم[١] |
|
|
للَّهِ ذاتُ رَمْلٍ كانَ الْحَبيبُ فيها |
طارَالْعُقُولُ طَيْراً مِنَ نَظْرةِ الْغَزالِ[٢] |
|
خواجه با اين بيت، ياد از محلّ و منزلى مى كند كه حضرت دوست در آنجا براى وى تجلّى نموده. كنايه از اينكه: چه با شرافت است آن مكانى كه لحظه اى دلدارم مرا به ديدارش نايل ساخت! امّا چون از ديده دلم غايب گشت، از گذرا بودن ديدارش، عقلم به پرواز درآمد.
و ممكن است بخواهد با اين بيان بگويد: خوشا! به آن دلى كه تنها جايگاه حضرت معشوق گشته و نظر به تجلّيات او دارد و عقل از دركش عاجز است.
خلاصه با اين بيان اظهار اشتياق به ديدارش نموده و بخواهد بگويد:
|
اگر به كوى تو باشد مرا مجالِ وصول |
رسد به دولت وصل تو كار من به حصول |
|
|
چو بر در تو من بينواىِ بىزَرْ و زور |
به هيچ باب ندارم رَهِ خروج و دخول |
|
|
كجا روم؟ چه كنم؟ حالِ دل كه را گويم؟ |
كه گشتهام ز غم و جور روزگار ملول[٣] |
|
|
از چار چيز مگذر، گر زيركىّ و عاقل |
امن و شرابِ بىغش، معشوق و جاىِ خالى |
|
گويا خواجه با اين بيت مى خواهد به مراتب سير الى اللَّه (توحيد فعلى و صفتى و اسمى و ذاتى) اشاره كند و بگويد: چنانچه اين چهار تو را مشهود گشت، از آن مگذر:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٥، ص ٣١٩.
[٢] - از آنِ خداست[ زمين] شنزارى كه محبوب در آنجا بود، علقها از نگريستن به آهو بره.[ محبوب سياه چشم زيبا] به پرواز در آمدند.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧١، ص ٢٧٨.