جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٨٠ - غزل ٥٩٩ يا مبسما يحاكى درجا من اللالى
|
خوى توگر نگردد هرگز دگر نگردد |
عاشق در اين جوانب، عارف در اين حوالى |
|
معشوقا اگر رويّه خود را عوض نكنى، و از ناز و كرشمه خود نكاهى، ديگر در شيراز عاشق و عارفى وجود پيدا نخواهد شد. بخواهد بگويد:
|
جانا تو را كه گفت: كه احوالِ ما مپرس |
بيگانه گرد و قصّه هيچ آشنا مپرس |
|
|
نقشِ حقوق صحبت و اخلاص و بندگى |
از لوح سينه محو كن و نامِ ما مپرس[١] |
|
و بگويد:
|
درآ كه در دلِ خسته، توان درآيد باز |
بيا كه بر تنِ مرده، روان گرايد باز |
|
|
بيا كه فرقتِ تو چشم من چنان بربست |
كه فتحِ باب وصالت، مگر گشايد باز[٢] |
|
|
دلبر به عشقبازى، خونم حلال دانست |
فَتْوِىِّ عشق چون است؟ اى زُمره موالى! |
|
اى دوستان! مگر عاشق چه كرده كه معشوق، ريختنِ خون و فنا و نيستى وى را حلال مى داند، و نمى تواند از آن سرباز زند، و با بود او، به وى نمى خواهد رُخ بنمايد. آنجا شهود فناء عاشق و عشق و معشوق مطلوب اوست، تا جز ذات پاك حضرتش در ديده دل عاشق نماند و آن را هم به او ببيند.
و ممكن است بخواهد بگويد: اى زمره دوستان! بگوييد ببينم فتواى عشق چيست؟ مىبينم معشوق مى خواهد خون مرا بريزد، كه به او دلبستگى و محبّت پيدا نمودهام. اگر واقعاً ريخته شدن خون عاشق بر او حلال است، جانم را فدايش كنم تا جانانم مرا بپذيرد. بخواهد با اين بيان بگويد:
|
گر دست دهد خاكِ كفِ پاى نگارم |
بر لوحِ بصر خَطِ غبارى بنگارم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢١، ص ٢٤٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.