جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧٨ - غزل ٥٩٩ يا مبسما يحاكى درجا من اللالى
مستت بودم، ناگهان رخسارت را بديدم، و سرمست ولا ابالى بيدار گشته خواستم از جمالت بهره اى بگيرم. بخواهد بگويد:
|
هماىِ اوج سعادت به دام ما افتد |
اگر تو را گذرى بر مقام ما افتد |
|
|
حبابْ وار براندازم از نشاط، كلاه |
اگر ز روى تو عكسى به جام ما افتد |
|
|
شبى كه ماه مراد از افق طلوع كند |
بُوَد كه پرتو نورى به بام افتد[١] |
|
ولى افسوس كه توجّه به جهان هستى مرا از آن مشاهده جدا ساخت؛ لذا مىگويد:
|
حالى خيالِ وصلت، خوش مى دهد فريبم |
تا خود چه نقش بازد، اين صورتِ خيالى |
|
معشوقا! حال پس از دريافت مژده وصالت، به خيال آن دل خوش مى كنم.
نمىدانم اين صورت خيالى به حقيقتم رهنمون مى گردد، يا همواره بايد در هجران بسر برم؟ به گفته خواجه در جايى:
|
ديشب به سيلِ اشك، رَهِ خواب مى زدم |
نقشى به يادِ خطِ تو بر آب مى زدم |
|
|
روىِ نگار، درنظرم جلوه مى نمود |
وز دور، بوسه بر رُخِ مهتاب مى زدم |
|
|
نقشِ خيال روى تو تا وقتِ صبحدم |
بر كارگاهِ ديده بىخواب مى زدم |
|
|
خوش بود وقتِ حافظ و فالِ مراد و كام |
بر نام عمر و دولتِ احباب مى زدم[٢] |
|
|
دل رفت و ديده خون شد، تن خَسْت و جان برون شد |
فِى الْعِشْقِ مُعْجِباتٌ يَأْتينَ بِالتَّوالى[٣] |
|
آرى، كسى كه دل به عشق جانان دهد، همواره در كشاكش هجر و وصل او پست و بلنديها و امراض و ضعف و ناتوانيها خواهد ديد، و اين همه براى آن است كه از.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٦، ص ٢١٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٦، ص ٣٠٧.
[٣] - در عشق چيزهاى شگفت آورى است كه پى درپى مى آيند.