جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٥ - غزل ٥٩٢ نوش كن جام شراب يك منى
همه چيز مى دانى و خلاصه أناگو هستى، كه از جام شراب بىخودى و ذكر و مراقبت و مشاهدات حضرت دوست ننوشيده و بهرهمند نگرديده باشى. و چون تو را سبويى از آن شراب عنايت فرمايد، ممكن نيست دم از خود زنى، بلكه خويش را درمقابل او گم خواهى كرد. در جايى در مقام ترغيب خود بر اين امر مى گويد:
|
بر هوشمند، سلسله ننهاد دستِ عشق |
خواهى كه زُلف يارِ كشى تركِ هوش كن |
|
|
در راه عشق، وسوسه اهرمن بسى است |
هشدار و گوش دل به پيام سروش كن[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
دلِ به مِىْ دربند تا مردانه وار |
گردنِ سالوس و تقوى بشكنى |
|
مردانه به ذكر و مراقبه بپرداز و به اخلاص در توجّه او بكوش، تا از عبادات قشرى و خودبينى بيرون آيى. در جايى مى گويد:
|
مِىِ صوفى افكن كجا مى فروشند؟ |
كه در تابم از دستِ زُهد ريايى[٢] |
|
|
خاك سان شو در قدم، نه همچو ابر[٣] |
جملهْ رنگ آميزى و تَرْ دامنى |
|
اى سالك! اگر مى خواهى حضرت دوست بپذيردت، بايد چون خاك در زير قدمها قرارگيرى و شكستگى و تواضع را در پيشگاه خدا و اولياء و بندگان او پيشه خودسازى؛ كه:
٣٩٦٨
«أجَلُّ النّاسِ مَنْ وَضَعَ نَفْسَهُ.»
[٤]: (برترين مردم كسى است كه نَفْس خود را.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٢، ص ٣٣٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٤، ص ٤١٢.
[٣] - نسخه بدل: سيلشان در قدم نى، همچو ابر.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب التواضع، ص ٤٠٥.