جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٤ - غزل ٥٨٩ نسيم صبح سعادت! بدان نشان كه تودانى
|
بگو: كه جانِ ضعيفم ز دست رفت خدا را |
ز لعلِ روحْ فزايت، ببخش از آنكه تو دانى |
|
اى نسيمهاى قدسى! به دوست بگوييد: فراقت خواجه را طاقت از كف ربوده و از عالم طبعش اثرى باقى نگذاشته، با بوسه اى از لعل لب و جمال دلجويت حيات تازه و جان نوى به وى ببخش، كه سخت در بيمارى هجرت بسر مى برد. در جايى مىگويد:
|
كه بَرَد به نزد شاهان ز من گدا پيامى؟ |
كه به كوى مى فروشان دو هزار جم به جامى |
|
|
تو كه كيميا فروشى نظرى به قلب ما كن |
كه بضاعتى نداريم و فكنده ايم دامى |
|
|
به كجا برم شكايت، به كه گويم اين حكايت: |
كه لبت حياتِ ما بود و نداشتى دوامى؟ |
|
|
سَرِ خدمت تو دارم، بخرم، به هيچ مفروش |
كه چو بنده كمتر افتد به مباركى غلامى[١] |
|
|
من اين دو حرف نوشتم، چنانكه غير ندانست |
تو هم ز روىِ كرامت چنان بخوان كه تو دانى |
|
محبوبا! اين نامه و گفتار شرح حال من بود كه پيكت آن را به تو گزارش داد، و جز او از آشفتگىام خبر ندارد، تو هم اى دوست! چون خواندى و شنيدى مگذار غير از تو از راز من با خبر شود. دوباره با اين بيان تقاضاى ديدار حضرتش را نموده. در جايى مى گويد:
|
اى كه مهجورىِ عشّاق روا مى دارى! |
بندگان را ز بَرِ خويش جدا مى دارى |
|
|
تشنه باديه را هم به زُلالى درياب |
به اميدى كه در اين رَهْ به خدا مى دارى |
|
|
دل ربودى به حِل كردمت اى جان! ليكن |
بِهْ از اين دار نگاهش كه مرا مى دارى[٢] |
|
لذا مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٦، ص ٤٢٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٦، ص ٣٨٥.