جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٠ - غزل ٥٨٨ مى خواه وگل افشان كن، از دهرچه مى جويى؟
نُورُ! يا قُدُّوسُ!»
[١]: (و [از تو مسئلت دارم] به اسمائت كه بر اركان و شراشر وجود هر چيزى چيره گشته ... و به نور وجه و اسماء صفاتت كه هر چيز بدان روشن و نورانى است.
اى نور و روشنايى! واى پاك [از هر نقص]!) اى كاش! جز تيرگى و گرفتگى و مظهريّت، بشاشت و خوشرويى هم داشتند و ملكوتشان را به من ارائه مى دادند تا تو را با آنها متجلّى مى ديدم. كنايه از اينكه: اى كاش! با من بِهْ از اين رفتار مى كردى و در هجرم نمى گذاشتى و مى ديدمت. در جايى مى گويد:
|
گرچه افتاد ز زُلفش گرهى در كارم |
همچنان چشمِ گشاد از كَرَمش مى دارم |
|
|
به صد امّيد نهاديم در اين مرحله پاى |
اى دليلِ دل گمگشته! فرومگذارم |
|
|
ديده بخت به افسانه او شد در خواب |
كو نسيمى ز عنايت؟ كه كند بيدارم[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
گر دست دهد در خمِ زُلفين تو بازم |
چون گوى چه سرها كه به چوگان تو بازم |
|
|
گر خلوت ما را شبى از رخ بفروزى |
چون صبح در آفاق جهان سر بفرازم[٣] |
|
|
چون شمعِ نكو رويى، در رهگذرِ باد است |
طَرْفِ كَرَمى بربند، از نقدِ نكو رويى |
|
(اين بيت نيز سخنى است عاشقانه) بخواهد بگويد: عزيزا! همواره سرمايه نكورويى نمى ماند تا آنت هست بذل و بخششى بنما. در واقع با اين كلام مى خواهد تمنّاى ديدار او را نموده و بگويد:
|
به چشمِ مِهر اگر با من مَهْام را يك نظر بودى |
از آن سيمينْ بدن كارم به خوبى خوبتر بودى |
|
|
ز شوق افشاندمى هر دم سرى در پاى جانانم |
دريغا! گر متاع من نه از اين مختصر بودى |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٣، ص ٣١٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٦، ص ٣٢٠.