جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٩ - غزل ٥٨٨ مى خواه وگل افشان كن، از دهرچه مى جويى؟
معشوقا! تو كه رايى، و براى چه كس جلوه گرى خواهى نمود. و دولت ديدارت نصيب كه خواهد شد؟ در جايى مى گويد:
|
گر زلف پريشانت، در دست صبا افتد |
هر جا كه دلى باشد، در دام بلا افتد |
|
|
هركس به تمنّايى، فال از رُخ او گيرند |
بر تخته فيروزى، تا قرعه كه را افتد |
|
|
آخر چه زيان افتد، سلطان ممالك را؟ |
كورا نظرى روزى، بر حال گدا افتد |
|
|
آن باده كه دلها را از غم دهد آزادى |
پر خونِ جگر گردد، چون دور به ما افتد[١] |
|
|
امروز كه بازارت، پر جوشِ خريدار است |
درياب و بِنِهْ گنجى، از مايه نيكويى |
|
(سخنى است عاشقانه) خواجه با اين بيان تمنّاى ديدار حضرت دوست را نموده و مى گويد: حال كه خريداران جمالت بسيارند، شايسته است آنان را دريابى و از مايه نيكويىات به آنها عنايت فرمايى. بخواهد بگويد:
|
اى پادشهِ خوبان! داد از غم تنهايى |
دل بىتو به جان آمد، وقت است كه بازآيى |
|
|
اى دردِ توام درمان، در بستر ناكامى |
وى ياد توام مونس، در گوشه تنهايى |
|
|
مشتاقى و مهجورى، دور از تو چنانم كرد |
كز دست بخواهد شد، پايانِ شكيبايى |
|
|
دايم گل اين بستان، شاداب نمى ماند |
درياب ضعيفان را، در وقت توانايى |
|
|
ساقى! چمن گُل را، بى روى تو رنگى نيست |
شمشاد خرامان كن، تا باغ بيآرايى[٢] |
|
لذا باز مى گويد:
|
آن طُرّه كه هر جَعدش، صد نافه چين آورد |
خوش بودى اگر بودى، بوييش زخوشخويى |
|
(٢)- دلبرا! مظاهر و طرّه دلآرايت هر كدامشان عطرهايى از جمال و كمال تو را دربردارند؛ كه:
٣٩٤١
«وَبِأسْمآئِكَ الَّتى غَلَبَتْ أرْكانَ كُلِّ شَىْءٍ ... وَبِنُورِ وَجْهِكَ الَّذى أضآءَ لَهُ كُلُّ شَىْءٍ. يا
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٣، ص ٢٢٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٥، ص ٣٧٧.