جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٧ - غزل ٥٨٨ مى خواه وگل افشان كن، از دهرچه مى جويى؟
لذا مى گويد:
|
مَسند به گلستان بر، تا شاهد و ساقى را |
لب گيرى و رخ بوسى، مِىْ نوشى و گُل بويى |
|
اى خواجه! عالم همه مظهر تجلّيات اويند و گلستان اسماء و صفاتش، بيا و مسند مراقبه و توجّه خود را در ميان آن بگشا، بى آنكه به نظر استقلال به آنها بنگرى، ببين چگونه معشوق از ملكوتشان برايت جلوه گرى مى كند و بهره ديدار و مشاهده جمال و آب حيات ابدى را از آنان خواهى گرفت- زيرا حضرت دوست در كنار موجودات جلوه نخواهد داشت- كه:
«كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً [ظ: خَفِيّاً]، فَأحْبَبْتُ أنْ اعْرَفَ فَخَلَقْتُ الخَلْقَ لِكَىْ اعْرَفَ.»
[١]: (من گنجى پنهان بودم، دوستدار آن شدم كه شناخته شوم، پس مخلوقات را آفريدم تا شناخته شوم [آنها مرا بشناسند].- نيز:
«إلهى! تَرَدُّدى فِى الآثارِ يُوجِبُ بُعْدَ المَزارِ، فَأجْمِعْنْى عَلَيْكَ بِخِدْمَةٍ تُوصِلُنى إلَيْكَ، كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فى وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ إلَيْكَ؟! أيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ، حَتّى يَكُونَ هُوَ المُظْهِرَ لَكَ؟! مَتى غِبْتَ، حَتّى تَحْتاجَ إلى دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ ....»
[٢]: (بار الها! تردّد و توجّهام در آثار و موجودات موجب دورىات مى گردد. پس با خدمت و بندگى اى كه مرا به تو واصل سازد، [تمام وجود و توجه] مرا به خويش متمركز گردان. با چيزى كه در وجود خويش نيازمند توست، چگونه مى توان بر تو رهنمون شد؟! آيا براى غير تو آن چنان ظهورى است كه براى تو نيست تا آن آشكار كننده تو باشد؟! چه هنگام غايب بوده اى تا محتاج آن باشى كه راهنمايى بر تو رهنمون شود.) محبوبا! وظيفه من اين بود كه به خود خطاب نمودم. و چنانچه مرا آن گونه ديدى،.
[١] - بحار الانوار، ج ٨٧، ص ٣٤٤.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨ و ٣٤٩.