جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٠ - غزل ٥٨٧ مخمور جام عشقم، ساقى! بده شرابى
|
عشقِ رُخ چو ماهش، در پرده راست نايد |
مطرب! بزن نوايى، ساقى بده شرابى |
|
كنايه از اينكه: عشق ورزى عاشق با بودنش در عالم خاكى و حجاب بشريّت، و يا اظهار محبّت به تو نمودن از پشت پرده مظاهر بىآنكه ملكوت آنان مشاهده شود راست نايد. بخواهد بگويد:
|
كجاست همنَفَسى؟ تا كه شرح غُصّه دهم |
كه دل چه مى كشد از روزگارِ هجرانش |
|
|
بسى شديم و نشد عشق را كرانه پديد |
تبارك اللَّه از اين ره! كه نيست پايانش |
|
|
جمال كعبه مگر عذرِ رهروان خواهد |
كه جان زنده دلان سوخت در بيابانش |
|
|
بگيرم آن سر زُلف و به دست خواجه دهم |
كه دادِ من بستاند مگر ز دستانش[١] |
|
محبوبا! بيا و نفحات طرب آورندهات را بفرست و در نوا درآور تا چهره كثرات را بگشايد و از جام جمالت بهره مندم سازد، و يا آنكه نفحاتت را بفرست تا فريفتگانت از پرده برون آيند و بىحجابت مشاهده نمايند. در جايى مى گويد:
|
حجابِ چهره جان مى شود غبارِ تنم |
خوشا دمى! كه از اين چهره پرده برفكنم |
|
|
چنين قفس نه سزاىِ چو من خوش الحانى است |
رَوَم به گلشن رضوان كه مرغِ آن چمنم |
|
|
چگونه طوف كنم در فضاىِ عالَم قدس؟ |
چو در سراچه تركيبِ تخته بْندِ تنم |
|
|
بيا و هستى حافظ ز پيش او بردار |
كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم[٢] |
|
|
شد حلقهْ قامتِ ما، تا بعد از اين رقيبت |
زين در دگر نراند، ما را به هيچ بابى |
|
دلبرا! قامتم در عشقت خميده گشت و پير گرديدم، اميد است ديگر شيطان طمع فريفتن مرا نكند و از توجّه به تو و يادت باز ندارد و هر روز و هر ساعت به.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٥، ص ٢٥٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠١، ص ٢٩٧.