جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٦ - غزل ٥٨٦ كه برد به نزد شاهان، زمن گدا پيامى؟
|
چه نسبت است به رندى صلاح و تقوى را |
سماعِ وعظ كجا، نغمه رباب كجا؟ |
|
|
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس |
كجاست ديرمغان و شرابِ ناب كجا؟[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
ز رَهْام ميافكن اى شيخ! به دانههاى تسبيح |
كه چو مرغْ زيرك افتد، نَفُتَد به هيچ دامى |
|
زاهدا! من آن نيم كه كارهاى قشرىات دگر بار بفريبدم؛ عمرى چنين بودم، بس است. حال كه فهميدم و دريافتم كه طريقه تو بارى از دوش من برنمى دارد و به جايى نمى رساند، چرا عمر خود را ضايع گردانم. به گفته خواجه در جايى:
|
چند روزى است كه دورم ز رُخِ ساقى و جام |
بس خجالت كه پديد آيد از اين تقصيرم |
|
|
من به خلوت ننشينم پس از اين، ور به مثل |
زاهدِ صومعه بر پاى نَهَد ز نجيرم |
|
|
پند پيرانه دهد واعظِ شهرم ليكن |
من نه آنم كه دگر پندِ كسى بپذيرم |
|
|
خلق گويند: كه حافظ! سخنِ پير نيوش |
سالخورده ميى امروز، بِهْ از صد پيرم[٢] |
|
|
سَرِ خدمتِ تو دارم، بخرم، به هيچ مفروش |
كه چو بنده كمتر افتد به مباركى غلامى |
|
معشوقا! مرا با طريقه زاهد چه كار؟ خريدار توام و سر بندگى به پيشگاهت مىسايم، خريدارىام كن و ارزانم مفروش. مبارك بنده اى چون من كمتر بدستت مىافتد، سخنى است عاشقانه. بخواهد با اين بيان بگويد:
|
مژده وصل تو كو؟ كز سَرِ جان برخيزم |
طاير قدسم و از دامِ جهان برخيزم |
|
|
به ولاى تو كه گر بنده خويشم خوانى |
از سر خواجگىِ كَوْن و مكان برخيزم |
|
|
تو مپندار كه از خاكِ سَرِ كوى تو من |
به جفاى فلك و جورِ زمان برخيزم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥، ص ٤١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٧، ص ٣٠٧.