جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٥ - غزل ٥٨٦ كه برد به نزد شاهان، زمن گدا پيامى؟
|
ندانم از چه سبب رنگِ آشنايى نيست |
سَهى قدانِ سِيَهْ چشمِ ماهْ سيما را[١] |
|
|
عجب از وفاى جانان كه تفقّدى نفرمود |
نه به نامه و پيامى، نه به پرسش و سلامى |
|
دلبرا! نه تنها ديدارت دوام نداشت كه با من بىوفايى نموده و نپرسيدى: عاشق دلخستهات در هجرت چه مى كشد. آخر پرسشت از اين مبتلا به فراق مرهمى است بر زخم درونىاش. در جايى مى گويد:
|
من خرابم ز غمِ يارِ خراباتى خويش |
مىزند غمزه او ناوكِ غم بر دل ريش |
|
|
به عنايت نظرى كن كه من دلشده را |
نرود بىمددِ لطف تو كارى از پيش |
|
|
آخراى پادشه حُسن و ملاحت! چه شود |
گر لبِ لعلِ تو ريزد نمكى بر دلِ ريش؟ |
|
|
پرسش حالِ دلِ سوخته كن بَهْرِ خدا |
نيست از شاه عجب گر بنوازد درويش[٢] |
|
|
برويد پارسايان! كه نمانْد پارسايى |
مِىِ ناب دركشيديم و نمانْد ننگ و نامى |
|
زاهدا! دست از من بردار و ديگرم به عبادات قشرى دعوت مكن؛ زيرا پس از آنكه حضرت دوست دلم را به تجلّى پرشورش ربود، اگرچه دوام نداشت، فكر ننگ و نام را هم از من گرفت و ديگر با كم نبود بر طريقه اى كه اختيار نمودهام كسى ملامتم نمايد. در جايى مى گويد:
|
عيبم مكن به رندى و بدنامى اى فقيه! |
كاين بود سرنوشت ز ديوانِ فطرتم |
|
|
مِىْ خور كه عاشقى نه به كسب است و اختيار |
اين موهبت رسيد ز ديوانِ قسمتم[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
صلاح كار كجا و من خراب كجا؟ |
ببين تفاوت راه از كجاست تا به كجا |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢، ص ٤٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٥، ص ٢٨٧.