جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٣ - غزل ٥٨٦ كه برد به نزد شاهان، زمن گدا پيامى؟
خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ»[١]: (شب قدر، از هزار ماه بهتر است.- نيز: «سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ»[٢]: (آن شب تا دميدن سپيده سلامتى است.) اينجاست كه گدايان درگاه دوست بر عالم حكومت مى كنند. در جايى مىگويد:
|
گرچه ما بندگانِ پادشهيم |
پادشاهانِ مُلكِ صبحگهيم |
|
|
گنج در آستين و كيسهْ تهى |
جامِ گيتىْ نما و خاكِ رهيم |
|
|
هوشيارِ حضور و مستِ غرور |
بحرِ توحيد و غرقه گنهيم |
|
|
شاهِد بخت چون كرشمه كند |
ماش آئينه رخِ چو مَهْايم[٣] |
|
از دو بيت گذشته معلوم مى شود خواجه گرفتار سلاطينى بوده كه هم عقيده و طرفدار زهّاد بودهاند؛ لذا باز مى گويد:
|
شدهام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم |
كه به همّتِ عزيزان برسم به نيكنامى |
|
مشاهده حضرت دوست در گذشته مرا از من بگرفت و از زهد و عبادت قشرى بازداشت و سپس به هجران مبتلا گشتم و درميان بدگويان بدنامم نمود به حدّى كه گفتند: فلانى نه تنها از طريقه ما دست كشيد، بلكه از راه خود هم بازماند؛ ولى اميد آن كه دوستان و اهل سير، و يا اساتيد و اهل كمال همّت نمايند و به دعاى خيرشان باز وصالم دست دهد و «برسم به نيكنامى.» در جايى مى گويد:
|
معاشران! گِرِهْ از زُلفِ يار باز كنيد |
شبى خوش است، بدين قصّهاش دراز كنيد |
|
|
حضور مجلس انس است ودوستان جمعند |
وَإنْ يَكاد بخوانيد و در فراز كنيد[٤] |
|
[١] - قدر: ٣.
[٢] - قدر: ٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٤، ص ٣١٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥١، ص ٢٠٢.