جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥١ - غزل ٥٨٢ طفيل هستى عشقند، آدمى و پرى
بسيار مرا ياد كن.- همچنين:
٣٩١٥
«وَ ما مِنْ عَبْدٍ بَكى مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ، إلّاسَقاهُ اللَّهُ مِنْ رَحيقِ رَحْمَتهِ، وَأبْدَلَهُ اللَّهُ ضِحْكاً وَسُرُوراً فى جَنَّتِةِ، وَرَحِمَ اللَّهُ مَنْ حَوْلَهُ وَلَوْ كانُوا عِشْرينَ ألْفاً ...»
[١]: (و هيچ بنده اى نيست كه از ترس [از عظمت] خداوند مى گريد، جز آنكه خداوند او را از شراب رحمتش سيراب ساخته، و آن را به خنده و شادمانى در بهشت مبدّل نموده، و اطرافيان او را، ار چه بيست هزار [نفر] باشند، مورد رحمت خويش قرار مى دهد ...)
|
ز هجر و وصل تو در حيرتم چه چاره كنم؟ |
نه در برابرِ چشمى نه غايب از نظرى |
|
محبوبا! توجّه به عالم بشريّت مرا از تو جدا و ديده دلم را نابينا و به هجرانت مبتلا ساخته و ياد و ذكر و توجّه به جنابت از عالم بشريّتم منصرف و مقطع و چشم باطنم را مى گشايد و به دامن وصلت مى نشاند. در حيرتم كه چاره هجر و وصلت را چگونه بنمايم تا هموارهات ببينم و مبتلا به فراقت نگردم.
و ممكن است بخواهد بگويد (به اعتبار بيان مصرع دوّم): معشوقا! در عين اينكه از هر چيز عيان تر مى باشى، دانستهام كه ديده ظاهرت نمى بيند؛ كه:
٣٩١٦
«ألْحَمْدُللَّهِ الَّذى لاتُدْرِكُهُ الشَّواهِدُ، ولا تَحْويهِ المَشاهِدُ، وَلاتَراهُ النَّواظِرُ، وَلاتَحْجُبُهُ السَّواتِرُ.»
[٢]: (سپاس خداوندى را كه ديدگان بدو نمى رسند، و ديدنگاه ها او را دربر نمى گيرند، و چشمان او را نمىبينند، و پرده ها و حجابها نمى توانند حجاب او شوند.) چه كنم تا علم اليقينم به عين اليقين مبدّل، و از هجر و وصل خلاص شوم و در حقّ اليقين منزل كنم.
|
كلاه سرورىات كَج مباد بر سَرِ حُسن! |
كه زيبِ بَخْت و سزاوارِ تَخت و تاجِ سرى |
|
دلبرا! الهى كه حسن و جمال و سرورىات بر قرار باد! (كه هست- سزاوار هر.
[١] - ارشاد القلوب، باب ٢٣، ص ٩٧.
[٢] - نهج البلاغه، خطبه ١٨٥.