جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٩ - غزل ٥٨٢ طفيل هستى عشقند، آدمى و پرى
|
بيا و سلطنت از ما بخر به مايه حُسن |
از اين معامله غافل مشوكه حيف خورى |
|
اى خواجه! عمر خويش را به بطالت مگذران، در تمنّاى دست يافتن به تجلّياتمان باش و با مايه اى كه از حسن و جمال خود در تو به وديعت گذاشتهايم، سلطنت خلافة اللّهى را خريدارى كن وگرنه تأسّف خواهى خورد و گفت:
|
طالع اگر مدد كند، دامنش آورم به كف |
گر بكشد زهى طرب، ور بكُشد زهى شرف |
|
|
طَرْفِ كَرَم زكس نبست، اين دل پر اميد من |
گرچه صبا همى برد، قصّه من به هر طرف |
|
|
از خَمِ ابروى توام، هيچ گشايشى نشد |
وه! كه در اين خيال كج، عمرِ عزيز شد تلف |
|
|
من به كدام دلخوشى، مِىْ خورم و طرب كنم |
كز پس وپيش خاطرم لشگرِ غم كشيده صف[١] |
|
|
دعاىِ گوشه نشينان بلا بگرداند |
چرا به گوشه چشمى به ما نمينگرى؟ |
|
اى دوست! عاشقانت در بلاى هجران گرفتارند و تو از ايشان كناره گرفته و نمىخوانىشان و به وصالت رهنمون نمى شوى. چرا به گوشه چشمى و عنايتى به آنان نمى نگرى؟!
«إلهى! فَاجْعَلْنا مِمَّنِ اصْطَفَيْتَهُ لِقُرْبِكَ وَوِلايَتِكَ، وَأخْلَصْتَهُ لِوُدِّكَ وَمَحَبَّتِكَ، وَشَوَّقْتَهُ إلى لِقآئِكَ ... وَأعَذْتَهُ مِنْ هِجْرِكَ وَقِلاكَ، وَبَوَّأْتَهُ مَقْعَدَ الصِّدْقِ فى جِوارِكَ.»
[٢]: (معبودا! پس ما را از آنانى قرار ده كه براى قرب و ولايتت برگزيده، و براى دوستى و محبّتت خالص و بىآلايش گردانيده، و به لقاء و ديدارت مشتاق نموده ... و از هجر و دورى و راندنت پناه داده، و در جوار خويش در جايگاه صدق و راستى جاى دادهاى.).
و ممكن است نظر خواجه از «گوشه نشينان» استاد طريق باشد و تمنّاى دعا و راهنمايى از او براى پايان يافتن ايّام هجران داشته باشد. در جايى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٣، ص ٢٧٣.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.