جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٨ - غزل ٥٨٢ طفيل هستى عشقند، آدمى و پرى
|
اى درد توام درمان، در بستر ناكامى |
وى ياد توام مونس، در گوشه تنهايى |
|
|
مشتاقى و مهجورى، دور از تو چنانم كرد |
كز دست بخواهد شد، پايان شكيبايى |
|
|
صد باد صبا آنجا، با سلسله مى رقصند |
اين است حريف اى دل! تا باديه پيمايى |
|
|
ساقى! چمن گل، را بىروىِ تو رنگى نيست |
شمشاد خرامان كن، تا باغ بيارايى[١] |
|
|
بكوش خواجه! و از عشق بىنصيب مباش |
كه بنده را نخرد كس به عيب بىهنرى |
|
آرى، هنر بشر در عاشقى و محبّت به حضرت معشوق و توجّه نمودن به اين كه فطرت و توحيد و ولايت و محبّت است مى باشد كه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا! مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ»[٢]: (اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هركس از شما از دين خود باز گردد، بزودى خداوند گروهى را [بوجود] خواهد آورد كه دوستدار آنان بوده، و ايشان [نيز] دوستدار او خواهند بود.)- با توجه به اينكه ارتداد از دين همان چشم پوشى از فطرت و محبّت و ولايت مى باشد- و نيز: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ، وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»[٣]: (پس استوار و مستقيم، روى [و تمام وجود] خويش را به سوى دين نما، همان سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد، دگرگون شدنى براى آفرينش خدا نيست، اين همان دين استوار است ولى اكثر مردم [از اين حقيقت] آگاه نيستند.).
خواجه هم خطاب به خود و سالكين كرده و مى گويد: «بكوش خواجه و از عشق بى نصيب مباش ...».
و ممكن است خطاب «بكوش خواجه! ...» را وى از زبان حضرت دوست به خود نموده باشد، لذا باز مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٥، ص ٣٧٧.
[٢] - مائده: ٥٤.
[٣] - روم: ٣٠.