جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٧ - غزل ٥٨٢ طفيل هستى عشقند، آدمى و پرى
خوابيدن و از شكر خواب وقتِ صبح نگذشتن، راست نيايد. شب را برخيز و به استغفار و ندامت از گذشته خويش بپرداز تا حجابهاى ميان تو و او زايل گردد، سحرگاهان هم بنال تا شايد سپيده دولتت بدمد و حضرتش به ديدارت نايل سازد؛ كه: «كانُوا قَلِيلًا مِنَ اللَّيْلِ ما يَهْجَعُونَ، وَ بِالْأَسْحارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ»[١]: (بخش كوتاهى از شب را به خواب رفته، و در سحرگاهان [از خداوند] آمرزش مى طلبيدند.- نيز: «تَتَجافى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ، يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً»[٢]: (از خوابگاهها پهلو گرفته [برخاسته] و پروردگارشان را از روى ترس [از او] و طمع [به او] مىخوانند.- همچنين: «أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ؟!»[٣]: (آيا كسى كه در شبانگاهان، در حال سجده و ايستاده، با فروتنى به عبادت و پرستش او [خداوند] مىپردازد، در حالى كه از آخرت پرهيز داشته و به رحمت پروردگارش اميدوار است [با كسى كه چنين نيست، يكسان است]؟!)
|
به بوى زلف و رُخَت مى روند و مى آيند |
صبا به غاليه سايىّ و گل به جلوهگرى |
|
كنايه از اينكه: اگر باد صبا و نفحات جانفزايت پرده از عالم طبيعت بركنار مىنمايد و حقيقت و ملكوت و گل وجودشان را به بندگان خاصّت ارائه مى دهد، آنها نيز تو را مى جويند. و درنتيجه بخواهد بگويد (با بيان صبا به غاليه سايى- و- گل به جلوهگرى) تمام مظاهر، كمالات درونى و جلوه گريهاى برونى را از تو و به تو دارند، نه به خود. عنايتى فرما و از هجرانم خلاصى بخش تا آنچنان كه مى باشى مشاهدهات نمايم. در جايى مى گويد:
|
اى پادشه خوبان! داد از غم تنهايى |
دل بىتو به جان آمد، وقت است كه بازآيى |
|
[١] - ذاريات: ١٧ و ١٨.
[٢] - سجده: ١٦.
[٣] - زمر: ٩.