جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٦ - غزل ٥٨٢ طفيل هستى عشقند، آدمى و پرى
نيروى خويش مخلوقات را به آفرينش خاصّى، نوآفرينى فرمود و بر طبق خواست خويش به گونه ويژهاى [از نيستى محض] بيافريد، سپس ايشان را در طريق ارادهاش روان گردانيده، و در راه محبّت و دوستى خويش برانگيخت.) پس به پرورش عشق بپرداز و سر بندگى و ارادت به پيشگاهش بساى و «ارادتى بنما تا سعادتى ببرى.».
امّا اينكه چگونه پرى و جنّ را امر عبوديّت حاصل خواهد شد؟ از آيات قرآن استفاده مى شود ايشان هم چون بشر مكلّفند و هر نتيجه و كمال دنيوى و اخروى كه به اينان مى دهند به آنان هم مى دهند.
|
چو مستعدِّ نظر نيستى، وصال مجوى |
كه جامِ جَمْ ندهد سود، گاهِ بىبصرى |
|
اى خواجه! و يااى سالك! وصال دوست نصيب كسى مى شود كه دل خويش از غير او پاك دارد و استعداد نگاه كردن به او را پيدا كند. «چو مستعدّ نظر نيستى، وصال مجوى». پس تمنّاى تجليّاتش را مكن زيرا جمال بىپايان او وقت بىبصرى و نابينايى و محجوب بودن ديده دل و نور ايمان، عاشق سالك را سودى نمى دهد. به گفته خواجه در جايى:
|
تا نگردى آشنا زين پرده بويى نشنوى |
گوش نامحرم نباشد جاى پيغام سروش |
|
|
در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد |
ز آنكه آنجا جمله اعضا، چشم بايد بود و گوش[١] |
|
٣
|
مِى صبوح و شكَرْ خوابِ صُبحدم تا چند؟ |
به عذرِ نيمشبى كوش و ناله سحرى |
|
اى خواجه! و يااى سالك! تمنّاى ديدار دوست داشتن با شب را تا صبح.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥١، ص ٢٦٦.