جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠١ - غزل ٥٧٦ سبت سلمى بصدغيها فؤادى
خواجه در اين غزل، در مقام گزارش از مشاهده گذشته، و اظهار اشتياق به ديدارِ دوباره حضرت محبوب بوده. مىگويد:
|
سَبَتْ سَلْمى بِصُدْغَيْهافُؤادى |
وَرُوحى كُلَّ يَوْمٍ لى يُنادى[١] |
|
حضرت معشوق، به جمال و جلال و پيچش و زنجير زلف و كثراتش، مرا از من بگرفت و به دام خويش افكند و به ملكوت عالم طبيعتم توجّه داد، به گونه اى كه ديگر مرا دلى نماند. و روحم هر روز از طريق عالم خلقى موجودات به وصال او دعوتم مى نمود، و اشاره مى كرد كه: «بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ»[٢] (ملكوت هر چيزى به دست اوست.- نيز «أَلا! لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ.»[٣]: (آگاه باشيد! كه [عالم] خلق و امر از آن اوست.- يا: «أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[٤]: (آگاه باش! كه همانا او به هر چيزى احاطه دارد.- به گفته خواجه در جايى:
|
سالها دل طلبِ جامِ جَمْ از ما مى كرد |
آنچه خود داشت ز بيگانه تمنّا مى كرد |
|
|
گوهرى كز صدف كَوْن ومكان بيرون بود |
طلب از گمشدگانِ لبِ دريا مى كرد |
|
|
بى دلى در همه احوال خدا با او بود |
او نمى ديدش و از دور خدايا مى كرد |
|
[١] -[ محبوبهام] سَلمى با گيسوان دو طرف صورتش، دل مرا اسير خود نمود، و هر روز روحم مرا[ به سوى او] مىخواند.
[٢] - يس: ٨٣.
[٣] - اعراف: ٥٤.
[٤] - فصلت: ٥٤.