جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٧ - غزل ٥٧٤ سلامى چو بوى خوش آشنايى
و ممكن است خواجه با اين بيان از دوست تقاضاى شراب مشاهدات را براى زاهد پشمينه پوش مى نموده تا شايد او هم به راه آيد و از عداوت با وى و هم طريقانش دست كشد. در جايى مى گويد:
|
صوفى! بيا كه خرقه سالوس بركشيم |
وين نَقْشِ زرق را خطِ بطلان به سر كشيم |
|
|
نذرِ فتوحِ صومعه در وجهِ مِىْ نهيم |
دلقِ ريا به آبِ خرابات بركشيم |
|
|
بيرون جهيم سَرْ خوش و از بزمِ مدّعى |
غارت كنيم باده و دلبر به بر كشيم[١] |
|
|
رفيقان چنان عهدِ صُحبت شكستند |
كه گويى نبوده است خود آشنايى |
|
دوستان هم مرام، چنان عهده صحبت با محبوب را شكستند و مرا هم رها كرده و رفتند، كه گويا سابقه آشنايى با معشوق و من نداشتند. به گفته خواجه در جايى:
|
يارى اندر كس نمى بينم، ياران را چه شد؟ |
دوستى كى آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟ |
|
|
آب حيوان تيره گون شد، خِضرِ فَرُّخْ پِىْ كجاست؟ |
گل بگشت از رنگِ خود بادِ بهاران را چه شد؟ |
|
|
صد هزاران گل شكفت و بانگِ مرغى برنخاست |
عندليبان را چه پيش آمد؟ هَزاران را چه شد؟ |
|
|
كس نمى گويد: كه يارى داشت حقِّ دوستى |
حق شناسان را چه حال افتاد و ياران را چه شد؟ |
|
|
گُوى توفيق و كرامت، درميان افكندهاند |
كس به ميدان رو نمى آرد، سواران را چه شد؟[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٤، ص ٣١٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٢، ص ٢١٦.