جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٢ - غزل ٥٧١ سحرگه رهروى در سرزمينى
مىشود شكسته اى و به غم عشقت مبتلايى را بپذيرى و به چشم عنايت به وى نظر نمايى؟ در جايى مى گويد:
|
من خرابم ز غمِ يار خراباتى خويش |
مىزند غمزه او ناوكِ غم بر دلِ ريش |
|
|
با تو پيوستم و از غيرِ تو دل ببريدم |
آشناىِ تو ندارد سَرِ بيگانه و خويش |
|
|
به عنايت نظرى كن كه من دلشده را |
نرود بىمددِ لطفِ تو كارى از پيش |
|
|
آخراى پادشهِ حُسن و ملاحت! چه شود |
گر لبِ لعلِ تو ريزد نمكى بر دل ريش |
|
|
پرسشِ حالِ دلِ سوخته كن بَهْرِ خدا |
نيست از شاه عجب گر بنوازد درويش[١] |
|
|
دَرِ ميخانه بگشا تا بپرسيم |
مآلِ حالِ خود از پيشْ بينى |
|
معشوقا! گشايشى به كار من عطا فرما و درى از ديدارت به روىام بگشا، تا به بندگان خاصّت رهنمون گشته و از مجالست با ايشان بدانم كه چه بايد بكنم و چه نتيجه اى بدست خواهم آورد. به گفته خواجه در جايى:
|
كجاست هَمْنَفَسى؟ تا كه شرحِ غُصّه دهم |
كه دل چه مى كشد از روزگارِ هجرانش |
|
|
بسى شديم و نشد عشق را كرانه پديد |
تَبارَكَ اللَّه از اين ره! كه نيست پايانش |
|
|
جمالِ كعبه مگر عُذرِ رهروان خواهد |
كه جان زنده دلان سوخت در بيابانش |
|
|
بدين شكسته بيتِ الحَزَن كه مى آرد |
نشانِ يوسف دل از چهِ زَنَخْدانش؟[٢] |
|
و گرنه:
|
نه همّت را اميدِ سربلندى است |
نه دعوت را كليدِ آهنينى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٤، ص ٢٥٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٥، ص ٢٥٦.