جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦١ - غزل ٥٧١ سحرگه رهروى در سرزمينى
استاد طريق واى آن كه تو را همه چيز ارزانى داشتهاند! اجرت باشد اگر ذرّه اى از خرمن معرفت خود را به زير دستانت عنايت كنى.
|
نمىبينم نشاطِ عيش در كس |
نه درمانِ دلى نه دردِ دينى |
|
معشوقا! زمانه اى شده است كه راهنماى دلباخته و عاشقى را به تو نمى يابم، تا بتواند درمان دل هجران كشيدهام را بنمايد، و درد دين و توجّه به فطرت را اختيار نموده باشد، تا ديگران را هم به آن طريقه راهنما گردد؛ كه: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ، ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ»[١]: (پس استوار و مستقيم، روى [و تمام وجود] خويش سوى دين نما، همان سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد، دگرگون شدنى براى آفرينش خدا نيست اين همان دين استوار است.) كنايه از اينكه: محبوبا! توام به خود راهنما باش و دستگيرىام فرما. در جايى نيز مى گويد:
|
اگر ز كوىِ تو بويى به من رساند باد |
به مژده جانِ جهانْ را به باد خواهم داد |
|
|
تو تا به روىِ من اى نورِ ديده! دَرْ بستى |
دگر جهان دَرِ شادى به روىِ من نگشاد |
|
|
خيالِ روى توام ديده مى كند پر خون |
هواىِ زُلف توام عمر مى دهد بر باد |
|
|
نه در برابر چشمى، نه غايب از نظرى |
نه ياد مى كنى از من، نه مى روى از ياد[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
اگرچه رسم خوبان، تندخويى است |
چه باشدگر بسازى با غمينى؟ |
|
دلبرا! درست است خوبان به جمال و كمالات خويش مى بالند، و با بىچيزان و زيردستان خودكارى ندارند و آنان را از خود مى رانند؛ ولى تو آن گونه نيستى. چه.
[١] - روم: ٣٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٠، ص ١٢٢.