جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٩ - غزل ٥٧١ سحرگه رهروى در سرزمينى
|
صدهزاران گُل شكفت وبانگِ مرغى برنخاست |
عندليبان را چه پيش آمد؟ هَزاران را چه شد؟ |
|
|
كس نمى گويد: كه يارى، داشت حقِّ دوستى |
حق شناسان را چه حال افتاد و ياران را چه شد؟[١] |
|
و نيز مى گويد:
|
مقام امْن و مى بىغش و رفيقِ شفيق |
گرت مدام ميسّر شود، زهى توفيق! |
|
|
كجاست اهل دلى؟ تا كند دلالتِ خير |
كه ما به دوست نبرديم رَهْ به هيچ طريق[٢] |
|
|
مروّت گرچه ناى بىنشان است |
نيازى عرضه كن بر نازنينى |
|
اى دوستان! روزگارى شده كه از مروّت و جوانمردى اثرى باقى نمانده و گرفتاران را كسى دستگيرى نمى كند، و حال اينكه:
٣٨٣٣
«المرُوَّةُ بَثُّ المَعْروفِ وَقِرَى الضُّيُوفِ.»
[٣]: (مروّت و جوانمردى، نيكى گسترى و مهمان نوازى است.- نيز:
٣٨٣٤
«أفْضَلُ الأدَبِ حِفْظُ المُرُوَّةِ.»
[٤]: (برترين ادب، حفظ جوانمردى و مردانگى است.- همچنين:
٣٨٣٥
«أفْضَلُ المرُوَّةِ مُواساةُ الإخْوانِ بِالأمْوالِ وَمُساواتُهُمْ فِى الأحْوالِ.»
[٥]: (برترين مروّت و مردانگى، يارى برادران به اموال، و برابرى با ايشان در احوال [مختلف] مىباشد.)؛ ولى معشوق نازنين و حضرت محبوب ما نيازمندان را پذيرا و به خود راه مى دهد؛ كه:
٣٨٣٦
«يا مَنْ يَرْحَمُ مَنْ لايَرْحَمُهُ العِباد! وَيا مَنْ يَقْبَلُ مَنْ لاتَقْبَلُهُ البلادُ!»
[٦]: (اى خدايى كه بر هركس كه بندگان مهربانى و دلسوزى نمى كنند، رحم مى نمايى! واى كسى كه هر كه را كه شهرها.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٢، ص ٢١٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٦، ص ٢٧٥.
[٣] ( ٣- ٤). غرر و درر موضوعى، باب المروّة، ص ٣٦٢.
[٤] ( ٣- ٤). غرر و درر موضوعى، باب المروّة، ص ٣٦٢.
[٥] - غرر و درر موضوعى، باب المروّة، ص ٣٦٣.
[٦] - صحيفه سجاديّه ٧، دعاى ٤٦.