جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٤ - غزل ٥٦٩ صوفى! بيا كه شد قدح لاله پر ز مى
دارد.- نيز:
٣٨١٥
«وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، فَرَأيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْءٍ، وَأنْتَ الظّاهِرُ لِكُلِّ شَىْءٍ.»
[١]: (و تويى كه خويش را در همه چيزها به من شناساندى پس تو را آشكار و هويداى در هر چيز ديدم و تويى آشكار براى هر چيز.)
|
حافظ! حديثِ سِحْرِ فريبِ خوشت رسيد |
تا حدّ چين و شام و به اقصاىِ روم و رِىْ |
|
مراد خواجه از «سحر فريب»، گفتار شيرين و توحيدى اوست كه گفتار ديگران را تحت الشّعاع خود قرار داده. والحق چنين است اگر كسى را آگاهى بر ظرافت شعرى و ادبى و معارف الهى باشد. به قول خود خواجه در جايى:
|
زبان كلكِ تو حافظ! چه شكر آن گويد |
كه تحفه سخنش مى برند دست به دست[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
حافظ! ببر تو گوى فصاحت كه مدّعى |
هيچش هنر نبود و خبر نيز هم نداشت[٣] |
|
و همچنين مى گويد:
|
حافظ! تو اين دعا ز كه آموختى كه يار |
تعويذ كرد شعر تو را و به زر گرفت[٤] |
|
و نيز مى گويد:
|
خزينه دل حافظ ز گوهرِ اسرار |
به يمن عشقِ تو سرمايه جهانى داد[٥] |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥، ص ٦٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٣، ص ٩٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٣، ص ١٠٦.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤١، ص ١٢٩.