جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩١ - غزل ٥٦٣ رفتم به باغ تا كه بچينم سحر، گلى
گشاده و بلبل به وصالش در شعف و وجد است، چگونگى حال آنان در من دلسوخته و به فراق مبتلا گشته و از معشوق بىهمتاى خود دور مانده، اثرى گذاشت. و اينجا بود كه طاقتم از دست بشد و به حال خود كه گرفتار روزگار هجرانم، افسوس خورده و گفتم:
|
بى مهر رُخت روزِ مرا نور نمانده است |
وز عمر مرا جز شبِ ديجور نمانده است |
|
|
وصل تو اجَلَ را ز سَرَم دور همى داشت |
از دولتِ هجر تو كنون دور نمانده است |
|
|
صبر است مرا چاره ز هجران تو ليكن |
چون صبر توان كرد كه مقدور نمانده است |
|
|
در هجر توگر چشمِ مرا آن نمانَد |
گو: خون جگر ريز كه معذور نمانده است[١] |
|
و در تأثّر باطنى سوختم كه ببين وى به معشوق خود رسيد و در وجد و حال است، و من در آتش فراق مى سوزم. در جايى مى گويد:
|
زهى خجسته زمانى كه يار باز آيد |
به كامِ غمزدگان غمگسار باز آيد |
|
|
در انتظار خدنگش همى طَپَد دل صيد |
خيال آنكه به رسم شكار باز آيد |
|
|
مقيم بر سر راهش نشستهام چون گَرْد |
به آن هوس كه بر اين رهگذار باز آيد |
|
|
به پيش خيل خيالش كشيدم ابلقِ چشم |
بدان اميد كه آن شهسوار باز آيد[٢] |
|
در عين حال به خود دلدارى داده و گفتم:
|
با ضعف وناتوانى، همچون نسيم خوش باش |
بيمارى اندر اين رَهْ، خوشتر ز تندرستى |
|
|
در آستان جانان، از آسمان مينديش |
كز اوجِ سربلندى، افتى به خاكِ پستى |
|
|
آن روز ديده بودم، اين فتنه ها كه برخاست |
كز سَرْ كِشى زمانى، با ما نمى نشستى |
|
|
خار ار چه جان بكاهد، گُل عذر آن بخواهد |
سهل است تلخىِ مِىْ، در جنبِ ذوق مستى[٣] |
|
و گفتم:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٨، ص ٣٨٦.