جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٢ - غزل ٥٦٠ در همه دير مغان، نيست چو من شيدايى
غزل ٥٦٠ [: در همه ديرِ مغان، نيست چو من شيدايى ...]
|
در همه ديرِ مغان، نيست چو من شيدايى |
خرقه جايى گِرُوُ باده و دفتر جايى |
|
|
كِشتىِ باده بياور، كه مرا بىرُخِ دوست |
گشته هر گوشه چشم از غمِ دل، دريايى |
|
|
سخنِ غير مگو با من معشوقه پرست |
كز وى و جامِ مِىْام نيست به كس پروايى |
|
|
نرگس ار لاف زد از شيوه چشمِ تو مرنج |
نروند اهلِ نظر از پىِ نابينايى |
|
|
دل كه آئينه شاهى است غبارى دارد |
از خدا مى طلبم صحبتِ روشن رايى |
|
|
كردهام توبه به دست صَنَمى باده فروش |
كه دگر مِىْ نخورم بىرُخِ بزم آرايى |
|
|
جويها بستهام از ديده به دامان، كه مگر |
در كنارم بنشانند سَهى بالايى |
|
|
سِرّ اين نكته مگر شمع برآرد به زبان |
ورنه پروانه ندارد به سخن پروايى |
|
|
اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مى گفت |
بر در ميكده اى با دَفْ ونِىْ ترسايى: |
|
|
گر مسلمانى از اين است كه حافظ دارد |
آه اگر از پىِ امروز بود فردايى |
|