جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٨ - غزل ٥٥٩ خوش كرد ياورى فلكت روز داورى
نزديكى خويش راه دهم.- عظمت آنان چنان است كه حضرت صادق ٧ مىفرمايد:
٣٧٤٥
«كانَ أبى إذا تَصَدَّقَ بِشَىْءٍ وَضَعَهُ فى يَدِ السّآئِلِ، ثُمَّ ارْتَجَعَهُ مِنْهُ، فَقَبَّلَهُ وَشَمَّهُ، ثُمَّ رَدَّهُ فى يَدِ السّآئِلِ؛ وَذلِكَ أنَّها تَقَعُ فى يَدِ اللَّهِ قَبْلَ أنْ تَقَعَ فى يَدِ السّآئِلِ. فَأحْبَبْتُ أنْ اقبِّلَها إذْ وَلّاها اللَّهُ.»
[١]: (شيوه پدر بزرگوارم چنين بود كه وقتى چيزى را صدقه مى داد، آن را در دست سايل مى نهاد، سپس از او بازپس مى گرفت و آن را مى بوسيد و مى بوئيد و مجدّداً به دست سايل برمى گرداند. و اين براى آن بود كه صدقه پيش از آنكه در دست گدا قرار گيرد، در دست خداوند واقع مى شود. و [مىفرمود:] خواستم آن را ببوسم، زيرا خداوند خود متولّى و گيرنده صدقه مى باشد.).
و ممكن است مراد خواجه از «افتادگان»، سالكين و آنان كه هنوز به حضرت دوست راه نيافتهاند، باشد.
|
ساقى! به مژدگانىِ عيش، از دَرَم درآى |
تا يك دم از دلم، غمِ دنيا بدر برى |
|
محبوبا! حال كه عناياتت را شامل حالم نمودى و به خود توجّهم دادى، رهايم مگذار و به مژدگانى وصلت مرا شاد كن، و از درم در آ تا ديده دل به ديدارت گشايم، و از غم دنيا بدر آيم. به گفته خواجه در جايى:
|
شرابِ تلخ مى خواهم، كه مَرْد افكن بود زُورش |
كه تا يك دم بياسايم، ز دنيا و شر و شورش |
|
|
نِگه كردن به درويشان، منافىّ بزرگى نيست |
سليمان با چنان حشمت، نظرها بود با مورش |
|
|
سماطِ دهرِ دُونْ پرور، ندارد شهدِ آسايش |
مذاق حرص و آزاى دل! بشوى از تلخ و از شورش[٢] |
|
[١] - وسائل الشيعه، ج ٦، ص ٣٠٣، روايت ٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤١، ص ٢٦٠.