جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٣ - غزل ٥٥٧ چه قامتى؟ كه ز سر تا قدم، همه جانى
صورت و هر كمالاتى دارند، به تو دارند، و بودشان هم به تو مى باشد؛ كه:
٣٧٢٨
«وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىّ فى كُلِّ شَىْءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْءٍ، وَأنْتَ الظّاهِرُ لِكُلَّ شَىْءٍ.»
[١]: (و تويى كه خويش را در همه چيز به من شناساندى پس تو را آشكار و هويدا در هر چيز ديدم و تويى آشكار براى هر چيز.).
بخواهد با اين بيان بگويد:
|
حُسنت به اتّفاقِ ملاحت، جهان گرفت |
آرى به اتّفاق، جهان مى توان گرفت |
|
|
مىخواست گُل كه دم زند از رنگ و بوى تو |
از غيرتِ صبا، نَفَسش در دهان گرفت[٢] |
|
و بگويد:
|
بُتى دارم كه گِرْدِ گُل، ز سُنبل سايبان دارد |
بهار عارضش خطّى، به خون ارغوان دارد |
|
|
غبار خط بپوشانيد خورشيدِ رُخش، يا رب! |
حيات جاودانش ده، كه حُسنِ جاودان دارد |
|
|
ز سروِ قدّ دلجويت، مكن محروم، چشمم را |
بدين سرچشمهاش بنشان، كه خوش آب روان دارد |
|
|
بيفشان جرعه اى بر خاك وحالِ اهلِ شوكت بين |
كه از جمشيد و كيخسرو، هزاران داستان دارد[٣] |
|
لذا باز مى گويد:
|
بسى حكايت حُسنت شنيدهام جانا! |
كنون كه ديدمت الْحَق هزار چندانى |
|
عمرى سخن از جمال و كمال تو شنيده بودم، تا تو را نديده بودم خيالى از تو.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٧، ص ٨٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٨، ص ١٢٦.