جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٢ - غزل ٥٥٧ چه قامتى؟ كه ز سر تا قدم، همه جانى
خواجه در اين غزل كه مشتمل بر مدح و گله عاشقانه از حضرت محبوب است با مديحه سرايىاش بيان كيفيّت مشاهده گذشته خود را نموده و در ضمن تقاضاى ديدار دوباره محبوب را كرده و مى گويد:
|
چه قامتى؟ كه ز سر تا قدم، همه جانى |
چه صورتى كه به هيچ آدمى، نمىمانى |
|
محبوبا! قامت زيبا و صفات و كمالات تو از ذاتت جدا نمى باشد تو احَدى و سر تا قدم همه جانى و به هيچكس شباهت ندارى؛ كه: «قُلْ: هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ، اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ، وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ»[١]: (بگو: خدا يكتاى بىهمتاست، خداوند بىنياز [و مبرّاى از صفات مخلوفات] مىباشد، نه زاييده و نه زاده شده، و هرگز احدى همتاى او نبوده است.- نيز: «أَيًّا ما تَدْعُوا، فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى»[٢]: (هر كدام را بخوانيد، براى اوست نيكوترين نامها.- همچنين: «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى، فَادْعُوهُ بِها»[٣]: (و خداوند را نيكوترين نامهاست، پس او را به آنها بخوانيد.)؛ لذا مى گويد:
|
نه صورتى، كه گلِ گُلستانِ فردوسى |
نه قامتى، كه سهى سروِ باغ و بستانى |
|
معشوقا! تو چون مظاهرت نمى باشى كه شكل و شمائلت باشد؛ بلكه آنان.
[١] - توحيد: ٥- ١.
[٢] - اسراء: ١١٠.
[٣] - عراف: ١٨٠.