جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٠ - غزل ٥٥٦ چه بودى، ار دل آن ماه، مهربان بودى؟
جايگاه صدق و راستى جاى دادهاى.)؛ لذا مى گويد:
|
ز پرده كاش برون آمدى چو قطره اشك! |
كه بر دو ديده ما، حُكم او روان بودى |
|
چنانچه حضرت محبوب حجاب از رخسار بركنار مى نمود و بر من هجران كشيده ترحّم مى فرمود و ديدارم حاصل مى گشت، سر بندگى به فرمانش مى نهادم و حكم او بر من روان بود. بخواهد با اين بيان بگويد:
|
درآ كه در دل خسته توان درآيد باز |
بيا كه بر تن مرده روان گر آيد باز |
|
|
بيا كه فرقت تو چشم من چنان بربست |
كه فتح باب وصالت مگر گشايد باز[١] |
|
|
اگر نه دايره عشق، راه بربستى |
چو نقطه، حافظِ بىدل، در آن ميان بودى |
|
گفتهاند: گاه مقصود عشق است، و گاه عشق مقدّمه براى رسيدن به مقصود.
خواجه هم مى خواهد بگويد: اى دوست! من عشق به تو را مقصود خود دانستهام نه مقدّمه براى رسيدن به تو، بدين جهت بر من راه بسته گرديده؛ وگرنه بىدلى و انقطاع از توجّه به عشق، مرا درميان قرار مى داد و به فناى خويش راه مى يافتم و معشوق را بىعشق و عاشقى و معشوقى، به او مى يافتم. بخواهد بگويد:
|
گداخت جان كه شود كارِ دل تمام و نشد |
بسوختيم در اين آرزوىِ خام و نشد |
|
|
فغان! كه در طلبِ گنجِ گوهر مقصود |
شدم خراب جهانى ز غم تمام و نشد |
|
|
دريغ و درد! كه در جستجوى گنجِ حضور |
بسى شدم به گدايى، بَرِ كِرام و نشد |
|
|
هزار حيله برانگيخت، حافظ از سَرِ مِهْر |
بدان هوس كه شود آن حريف رام ونشد[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٣، ص ١٩١.