راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٨٣ - آنچه گناهان صغيره را كبيره مىكند
حقوق خلق را ادا كنى تا خدا را با حسابى پاك ملاقات كنى و حقّى بر ذمّهات نباشد چهارم آن كه در صدد برآيى هر واجبى را كه از تو فوت شده قضا و حقّ آن را ادا كنى پنجم گوشتى را كه از مال حرام بر بدنت روييده با خون و اندوه آب كنى تا پوست بدنت بر استخوانها بچسبد و گوشت تازهاى ميان آنها بروييد ششم آن كه رنج طاعات را به جسمت بچشانى چنان كه لذّت گناه را به آن چشانيدهاى در اين هنگام مىتوانى بگويى استغفر الله.»«٢»
عزّالى مىگويد: اگر بگويى گناهان همه مورد رغبت نفس مىباشند و چگونه ممكن است آنها را تلخ احساس كند.
مىگويم: كسى كه عسلى آلوده به زهر تناول كند در حالى كه تلخى زهر را احساس نكند و آن را لذيذ و خوشگوار شمارد سپس بيمار شود و بيمارى و دردمندى او به درازا كشد و موهايش بريزد و اعضايش فلج شود هر گاه عسلى نزد او آورند كه مانند آن به زهر آلوده و او هم بىنهايت گرسنه باشد و عنايت علاقه را به شيرينى داشته باشد آيا نفس او از اين عسل تنفّر خواهد داشت يا نه؟ اگر بگويى نه افكار مشهودات كردهاى، زيرا بسا از عسلى كه در آن زهر نباشد نيز به سبب مشابهت دورى خواهد جست، توبه كننده نيز به همين گونه گناه را تلخ احساس مىكند، زيرا مىداند كه هر گناهى مانند عسلى شيرين ليكن عمل آن مانند عملكرد زهر است و توبه درست و صادق آن است كه همراه با چنين ايمانى باشد، و چون اين گونه ايمان كمياب است توبه و توبه كاران نيز كمياب و نادرند و آنچه به چشم مىخورد كسانى هستند كه از خداوند رو گردانيده ارتكاب گناه را سهل شمرده و بر آن اصرار مىورزند.
آنچه ذكر شد شرط كمال پشيمانى است و بايد تا دم مرگ ادامه داشته باشد. سزاوار است اين تلخى و زهرناكى را در تمام گناهان احساس كند و آن را موجود بداند هر چند برخى از گناهان را پيش از اين مرتكب نشده باشد، چنان كه خورنده عسل زهر آلود از آب سرد و گوارا در صورتى كه بداند مانند آن عسل آلوده به زهر است دورى خواهد جست، زيرا زيانى كه به او رسيده از عسل نبوده بلكه از چيزى بوده كه در عسل وجود داشته است. همچنين زيانى كه به توبه كننده از دزدى و زنا وارد مىشود نيز از صرف دزدى و زنا نبوده بلكه به سبب مخالفت او با امر خداوند بوده و اين امر در همه گناهان جارى است.
امّا عزمى كه از پشيمانى ناشى مىشود عبارت از تدارك است و آن يا مربوط به زمان
«٢» شريف رضى آن را در (( نهج البلاغه باب ((المختار من الحكم )) )) به شماره ٤١٧ آورده است .