راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٢٢ - وجوب توبه فورى است
وجوب توبه فورى است
در اين كه توبه واجب فورى است شكّى نيست، زيرا دانستن اين كه گناهان مهلك مىباشند از اصل ايمان است، و ايمان نيز واجب فورى است، و كسى حقّ اين واجب را ادا مىكند كه آن را بگونهاى بشناسد- كه اين شناخت وى را از اعمال بد باز دارد زيرا اين معرفت از جمله علوم مكاشفه نيست كه به عمل مربوط نمىشود بلكه از جمله علوم معامله است. هر دانشى كه طلب مىشود براى اين است كه انسان را به عملى برانگيزاند و مادامى كه به عمل وادار نكند نتيجه نهايى آن به دست نمىآيد. مثلا علم به اين كه گناهان زيانبارند از اين نظر مطلوب است كه انسان را به ترك گناه وامىدارد و كسى كه گناهان را ترك نكند فاقد اين جزء از ايمان است، و مراد پيامبر (ص) در اين كه فرموده است: زناكار در حال زنان مؤمن نيست همين است«٢٦»، و منظور نفى ايمانى نيست كه به علوم مكاشفه برگشت دارد، مانند علم به خدا و علم به يگانگى و صفات و كتب و پيامبران او، چه زنا و گناهان ديگر موجب نفى اينها نيست، و اين كه از زنا كار نفى ايمان شده براى اين است كه اين گناه انسان را از خدا دور مىكند، و موجب خشم اوست. چنان كه هر گاه پزشك بگويد اين زهرى كشنده است و نبايد آن را خورد، اگر بيمار آن را بخورد، بايد گفت وى آن را در حالى خورده كه به پزشك ايمان نداشته است، و اين بدان معنا نيست كه بيمار به وجود پزشك معتقد نبوده و يا پزشك بودن او را تصديق نكرده، بلكه مراد اين است كه به گفتار پزشك كه اين زهرى كشنده مىباشد اعتقاد نداشته است، زيرا كسى كه علم به زهر دارد هرگز آن را نمىخورد. بنابر اين روشن است كه گنهكار ناقص الايمان است، و ايمان منحصر به يك شاخه نيست بلكه هفتاد و چند شاخه دارد كه بالاترين آن گواهى لا اله الّا الله و پستترين آن زدودن مانع از راه است، و اين بدان مىماند كه كسى بگويد: انسان موجود يك پارچهاى نيست بلكه هفتاد و چند جزء است، كه بالاترين آنها قلب و روح، و پستترين آنها بر طرف كردن زدودنيها از پوست بدن است، به اين معنا كه موى شارب و ناخنهايش را كوتاه كند، و بدنش را از پليديها پاكيزه سازد، تا از حيوانات ولگرد و آلوده به كثافات جدا و از مشابهت به جاندارانى كه با طول سمّ و چنگال شكلى زشت و ناپسند دارند ممتاز شود، و اين مثال مطابق با واقع است، زيرا ايمان مانند انسان است، كه اگر از شهادت دادن به يگانگى
«٢٦» از احاديث ابوهريره است كه مورد اتفاق مى باشد و ترمذى آن را روايت كرده است ، ج ١٠، ص ٩١.