راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٢٩٥ - برترى نعمت بر بلا
ليكن گاهى محبّت بر دل چيره مىشود تا آن حدّ كه گمان مىكند به اندازهاى كه دوستدار خويش است ديگرى را دوست مىدارد. امّا كسى كه جام محبّت را نوشيده مست مىشود و كسى كه مست شد بسيار سخن مىگويد، و اگر مستى او برطرف شود خواهد دانست آنچه به او دست داده حالتى بوده كه حقيقت نداشته است. لذا آنچه از اين گونه سخنان بشنوى گفتار عاشقانى است كه از عشق لبريز شدهاند و شنيدن سخن اينان لذّت بخش است، ليكن قابل اعتماد نيست. نقل كردهاند فاختهاى به جفت خود عشق مىورزيد، ليكن او امتناع مىكرد. به وى گفت: چه چيزى تو را از من باز مىدارد، اگر بخواهى من مملكت سليمان را به خاطر تو زير و زبر مىكنم. سليمان اين سخن را شنيد، او را فرا خواند و مورد سرزنش و بازخواست قرار داد. فاخته گفت: اى پيامبر خدا! سخن عاشقان بازگو نمىشود، و او چنان است كه شاعر گفته است:
اريد وصاله و يريد هجري *** فأترك ما اريد لما يريد«٣٧»
ادّعاى اين شاعر نيز محال است، چه معناى سخن او اين است كه مىخواهم آنچه را نمىخواهم، و كسى كه خواهان وصال است نمىتواند خواهان فراق باشد، زيرا چگونه ممكن است چيزى را بخواهد كه آن را نمىخواهد، بلكه اين سخن جز با دو توجيه نمىتواند راست باشد:
اول آن كه هجرت از معشوق در برخى از احوال صورت گيرد تا رضايت او را به دست آورد، و بتواند از اين راه در آينده به وصال او برسد. در اين صورت هجران وسيلهاى براى جلب رضايت معشوق و رضايت او وسيلهاى براى رسيدن به وصال اوست و آنچه وسيله رسيدن به معشوق است طبعا محبوب مىباشد. او مانند مالدوستى است كه يك درهم به وام مىدهد تا دو درهم به وى باز پس دهند و براى دو درهم آينده از دوستى يك درهم در حال مىگذرد.
دوم آن كه هجران او تنها از اين نظر مطلوب اوست كه آن رضاى محبوب اوست و از اين كه بداند محبوبش از او راضى است لذّتى احساس مىكند كه با وجود كراهت از هجران از لذّت مشاهده محبوب بيشتر است و در اين حال است كه مىتوان تصوّر كرد او خواهان چيزى است كه رضاى محبوب او در آن است. از اين رو حال بعضى از دوستان خدا به آن جا مىرسد كه لذّت آنها در اين كه بدانند خدا از آنها راضى است بيشتر از
«٣٧» من وصال او را مى خواهم و او دورى مرا » پس مراد خود را به خاطر مراد او وامى گذارم .