راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٤٩٦ - حقيقت توحيد كه ريشه توكّل است
نمىتوان دانست و حكم بدون نقل صرف تخمين است.
همچنين خداوند در قرآن از دلايل و آياتى كه در آسمانها و زمين است ياد كرده و فرموده است: أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ«٦٠» و نيز: شَهِدَ الله أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ.«٦١»
خدا بيان كرده است كه او بر خودش دليل است و در اين تناقضى نيست چه طرق استدلال مختلف است. چه بسيار جويندهاى كه از طريق نظر به موجودات خدا را مىشناسد، و چه بسيار جويندهاى كه موجودات را به خدا شناخته است، چنان كه يكى از اينان گفته است: پروردگارم را به پروردگارم شناختم، و اگر پروردگارم نبود پروردگارم را نشناخته بودم، و اين معناى قول خداوند است كه: أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ.
و نيز خداوند خود را زنده كننده و ميراننده توصيف كرده در حالى كه مرگ و زندگى را به دو فرشته واگذار كرده است. در خبر آمده است كه فرشته مرگ و فرشته زندگى با هم مناظره كردند. فرشته مرگ گفت: من زندهها را مىميرانم، فرشته زندگى گفت: من مردگان را زنده مىكنم. به آن دو وحى شد كه بر كار خود و آنچه شما را به آن گماردهام باشيد، ميراننده و زنده كننده منم و جز من ميراننده و زنده كنندهاى نيست.
بنابراين هر فعلى ممكن است در وجوه مختلف استعمال شود، و اگر اين موضوع را فهميدهاى دانستهاى كه اين معانى با يكديگر تناقض ندارند. از اين رو پيامبر خدا (ص) هنگامى كه به كسى خرمايى داد فرمود: «اين را بگير كه اگر براى آن نيامده بودى آن به نزد تو مىآمد.»«٦٢» آن حضرت آمدن را به او و خرما نسبت داده و روشن است كه آمدن خرما مانند آمدن انسان نزد آن نيست. همچنين هنگامى كه توبه كنندهاى گفت: به سوى خدا توبه مىكنم، و به سوى محمّد (ص) توبه نمىكنم، آن حضرت فرمود: «حقّ را براى اهلش شناخت»«٦٣» پس كسى كه همه را به خدا نسبت دهد او محقّقى است كه حقّ و حقيقت را براى اهل آن شناخته است و كسى كه همه را به غير او نسبت دهد گفتارش بر سبيل استعاره و مجاز خواهد بود، و مجاز را نيز مانند حقيقت وجهى است. واضع لغت
«٦٠» فصلت / ٥٣: آيا كافى نيست كه پروردگارت بر همه چيز شاهد و گواه است .
«٦١» آل عمران / ١٨: خداوند (با ايجاد نظام واحد جهان هستى ) گواهى مى دهد كه معبودى جز او نيست .
«٦٢» (( روضة العقلاء )) ابن حبان از روايت هذيل بن شرحبيل ، طبرانى اين حديث را از هذيل به ابن عمر اتّصال داده است و رجال آن صحيح مى باشد، (( (المغنى ). ))
«٦٣» مسند احمد، طبرانى از حديث اسود بن سريع به سند ضعيف .