راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٤٩٧ - حقيقت توحيد كه ريشه توكّل است
واژه فاعل را براى مخترع تعيين كرده و ليكن پنداشته است كه آدمى به قدرت خود مخترع است، از اين رو به سبب حركتى كه آدمى دارد او را فاعل ناميده و گمان كرده كه حقّ همين است و نسبت فعل به خداوند بر سبيل مجاز مىباشد، و مانند نسبت كشتن به امير است كه در مقايسه با نسبت آن به جلّاد مجاز مىباشد. امّا چون حقّ بر اهل آن مكشوف شد دانستند كه امر عكس اين است و گفتند: اى لغوى! اگر واژه فاعل را براى مخترع و به وجود آورنده وضع كردهاى فاعلى جز خدا نيست، و اين نام براى او بر سبيل حقيقت و براى غير او مجاز است، و آنچه را لغوى براى فاعل وضع كرده دگرگون شده است. هنگامى كه حقيقت اين معنا به عمد يا به تصادف بر زبان يكى از اعراب جارى شد پيامبر خدا (ص) او را تصديق كرد و فرمود: راست ترين شعرى كه شاعر گفته است گفتار لبيد است:
ألا كلّ شىء ما خلا الله باطل *** [و كلّ نعيم لا محالة زائل]«٦٤»
يعنى هر چه به ذات خود قائم نيست و قيام او به غير است از نظر ذات باطل است چه واقعيّت و حقيقت او به غير اوست و به ذات خودش نيست. بنابر اين در واقع حقّى وجود ندارد جز زنده پايدارى كه هيچ چيزى همتاى او نيست و شنوا و بيناست، چه او قائم به ذات خويش است و هر چه جز اوست قائم به قدرت اوست. بنابر اين او حقّ و هر چه جز اوست باطل است. از اين رو سهل شوشترى گفته است: اى بيچاره! او بوده و تو نبودهاى، او مىباشد و ما نمىباشيم، و چون امروز هستى، ما و من مىگويى، اكنون چنان باش كه نبودى، چه او امروز چنان است كه بوده.
اگر بگويى: اكنون روشن شد كه همه چيز جبر است و همه فعل اوست، پس ثواب و عقاب و خشم و رضا چه معنايى دارد و چگونه خدا بر فعل خود خشمگين مىشود؟
بدان ما در كتاب شكر به اين معنا اشاره كردهايم و با اعاده آن سخن را طولانى نمىكنيم. آنچه در اين جا مىگوييم به اندازهاى است كه اشاره به آن را در بحث توحيدى كه حالت توكّل به بار مىآورد مناسب دانستهايم، و اين توحيد جز با ايمان به رحمت و حكمت بارى تعالى كامل نمىشود، چه توحيد موجب توجّه به مسبّب الاسباب است و ايمان به رحمت واسعه او باعث وثوق به پديد آورنده اسباب است و چنان كه خواهيم گفت حالت توكّل تنها با وثوق به وكيل و حصول آرامش دل به حسن نظر كفيل حاصل و
«٦٤» هان هر چيزى جز خدا باطل است » و هر نعمتى ناگزير زوال مى يابد.