راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٤٧٩ - حقيقت توحيد كه ريشه توكّل است
و زير فرمانم. سوارى كه او را قدرت و قوّت مىنامند بر پشت من نشسته است و اوست كه مرا به هر سوى زمين مىراند و به گردش در مىآورد. آيا نمىبينى كلوخ و سنگ و درخت از جاى خود فراتر نمىروند و با نيروى خود به حركت در نمىآيند، زيرا چنين سوار نيرومند قاهرى بر پشت آنها ننشسته است. آيا مشاهده نمىكنى كه دستهاى مردگان از حيث استخوان و گوشت و خون با من يكسانند در حالى كه ميان آنها و قلم هيچ رابطه و داد و ستدى نيست، و من هم از حيث اين كه منم، هيچ رابطه با قلم ندارم.
بنابر اين درباره من از قدرت بپرس، چه من مركبى هستم كه اين سوار مرا به ستوه آورده است. به او گفت: راست گفتى.
آنگاه از قدرت پرسيد كه چرا دست را به كار مىگيرى، و به خدمت خود مىگمارى و او را زياد به گردش در مىآورى؟ قدرت پاسخ داد: سرزنش و بازخواست را فرو گذار، چه بسيار ملامت كننده كه سزاوار ملامتند، و چه بسيار ملامت شده كه گناهى ندارند. چه شده است كه كار من بر تو پوشيده مانده و چگونه است كه گمان مىكنى من هنگام كه بر دست سوار شدم بر او ستم كردم در حالى كه پيش از آن كه او به حركت درآيد من سوار او بودهام و او را به حركت در نياوردم و مسخّر خود نساختم بلكه چنان آرام و در خواب بودم كه گمان مىكردند من مرده يا معدوم هستم زيرا نه حركت مىكردم و نه چيزى را به حركت در مىآوردم تا آنگاه كه موكّلى بر من وارد شد و مرا آزار داد و به چيزى وادار كرد كه آن را از من مىبينى. من نيروى آن را داشتم كه او را يارى و كمك كنم ليكن نيروى مخالفت با او را نداشتم. اين موكّل را اراده مىنامند، و من تنها نام او را مىدانم و هجوم و حمله او را مىشناسم، چه مرا از خواب خوش بيدار كرد و به چيزى واداشت كه اگر مرا به حال خود مىگذاشت از آن مجالى براى فراغت داشتم. به او گفت: راست گفتى.
سپس از اراده پرسيد چه چيزى تو را بر آن داشت كه اين قدرت ساكن آرميده را به حركت درآورى و او را چنان مضطر و ناگزير ساختى كه از آن هيچ راه فرار و گريزى نداشت؟ اراده گفت: شتاب مكن شايد ما را عذرى است و تو مرا سرزنش مىكنى، زيرا من به نيروى خود برنخاستهام بلكه مرا واداشتهاند، و به خواست خود برانگيخته نشدهام بلكه مرا به فرمانى قاهر و امرى قاطع برانگيختهاند و من پيش از رسيدن آن ساكن و آرام بودم، ليكن از حضرت دل پيك علم به زبان عقل بر من وارد شد كه قدرت را بايد برانگيخت و من ناگزير آن را برانگيختم چه من بيچارهاى بيش نيستم و مسخّر علم و