راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٨٢ - معناى بدى عاقبت
از نماز بامداد فارغ شده و اندوهى بر خاطر او نشسته بود در حالى كه دستها را مىگردانيد فرمود: «اصحاب محمّد (ص) را ديدم و امروز چيزى را كه شبيه آنان باشد نمىبينم. آنان در حالى صبح مىكردند كه زردروى، ژوليده مو، گردآلود بودند و ميان چشمانشان مانند زانوى بز بود شب را براى خدا در سجده و قيام بودند، كتاب خدا را تلاوت مىكردند، گاهى پيشانى و زمانى زانوها را بر زمين مىگذاشتند. چون بامداد بر مىخاستند و خدا را ياد مىكردند مانند درختان به هنگام وزش باد به حركت در مىآمدند و به حدّى اشك از چشمانشان سرازير مىگرديد كه جامه آنها تر مىشد. به خدا سوگند اين قوم (شما و مردم همزمان شما) را مىبينم كه در خواب غفلت فرو رفتهاند. سپس برخاست و پس از آن تا آنگاه كه پسر ملجم او را ضربت زد ديده نشد كه خندان باشد.
علىّ بن الحسين (ع) چون وضو مىساخت رخسارش به قدرى زرد مىشد كه كسانش به او مىگفتند: در وقت وضو تو را چه مىشود؟ پاسخ داد: «آيا مىدانيد مىخواهم در برابر چه كسى بايستم؟»«١١٢» مىگويم: از طريق خاصّه در كافى حديث على (ع) از امام باقر (ع) چنين روايت شده كه فرموده است: امير مؤمنان (ع) در عراق نماز بامداد را با مردم به جماعت گزارد، و چون از آن فارغ شد مردم را موعظه كرد، و از خوف خدا گريست و آنان را گريانيد.
سپس فرمود: آگاه باشيد به خدا سوگند من در روزگار پيامبر خدا (ص) مردمى را مشاهده كردم كه روز و شب را در حالى به سر مىبردند كه موهايشان ژوليده، رخسارشان گردآلود و شكمهايشان گرسنه بود، شب را در حال سجده و قيام براى پروردگارشان مىگذراندند. گاهى روى پا ايستاده و گاهى پيشانى بر زمين مىنهادند و با پروردگار خويش به راز و نياز مىپرداختند و از او مىخواستند كه آنان را از آتش دوزخ آزاد سازد.
با اين حال به خدا سوگند آنها را پيوسته خائف و ترسان ديدم.«١١٣»
در روايت ديگرى آمده است: «گويا صداى دم برآوردن دوزخ در گوش آنها بود، هنگامى كه خدا در نزد آنها ياد مىشد مانند درختان كه به تكان و لرزش درآيند مىلرزيدند. گويى اين قوم در خواب غفلت فرو رفتهاند». سپس آن حضرت تا آنگاه كه
«١١٢» همه اينها در جلد اول ، كتاب اسرار نماز و جلد چهارم كتاب اخلاق نبوت و كتاب (( آداب الشيعه و اخلاق الامامة )) ذكر شده است .
«١١٣» همان ماءخذ، ٢/٢٣٥.