تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧١
راهىها و چند راهىها مرا راهنمائى كن» «١».
موسى عليه السلام وارد خانه «شعيب» عليه السلام شد، خانهاى كه نور نبوت از آن ساطع و روحانيت از همه جاى آن نمايان، پيرمردى با وقار با موهاى سفيد در گوشهاى نشسته، به موسى عليه السلام خوش آمد گفت.
از كجا مىآئى؟ چه كارهاى؟ در اين شهر چه مىكنى؟ هدف و مقصودت چيست؟ چرا تنها هستى؟.
و از اين گونه سؤالات ...
موسى عليه السلام، ماجراى خود را براى «شعيب» عليه السلام بازگو كرد.
قرآن مىگويد: «هنگامى كه موسى نزد او آمد و سرگذشت خود را براى وى شرح داد، گفت: نترس! از جمعيت ظالمان رهائى يافتى»! «فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قالَ لاتَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ».
سرزمين ما، از قلمرو آنها بيرون است، و آنها دسترسى به اينجا ندارند، كمترين وحشتى به دل راه مده، تو در يك منطقه امن و امان قرار دارى، از غربت و تنهائى رنج نبر، همه چيز به لطف خدا حل مىشود.
موسى عليه السلام به زودى متوجه شد، استاد بزرگى پيدا كرده، كه چشمههاى زلال علم و معرفت و تقوا و روحانيت، از وجودش مىجوشد، و مىتواند او را به خوبى سيراب كند.
«شعيب» عليه السلام نيز احساس كرد، شاگرد لايق و مستعدى يافته، كه مىتواند علوم و دانشها و تجربيات يك عمر خود را به او منتقل سازد، آرى به همان اندازه كه شاگرد از پيدا كردن يك استاد بزرگ لذت مىبرد، استاد هم از يافتن يك شاگرد لايق، خوشحال مىگردد.