تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٣٨
شد»!. «١»
باز، ظاهرِ حديث اين است كه «ابو هريره» شخصاً شاهد چنين مطلبى بوده است، در حالى كه مىدانيم «ابو هريره»، در سال «فتح خيبر»، يعنى هفت سال بعد از هجرت، اظهار اسلام كرد، او كجا، و وفات «ابوطالب» كه قبل از هجرت واقع شد، كجا؟!
بنابراين، آثارِ جعلِ ناشيانه، در اين حديث نيز نمايان است.
و اگر گفته شود: «ابن عباس» و «ابو هريره»، خود شاهد اين ماجرا نبودند، و اين داستان را از ديگرى شنيدهاند، سؤال مىكنيم: از چه كسى؟ شخصى كه اين روايت را براى اين دو نفر بيان كرده، ناشناس و مجهول است، و چنين حديثى را مرسل مىنامند و همه مىدانند، اعتبارى به احاديث «مرسل» نيست.
متأسفانه، جمعى از مفسران و راويان اخبار، بدون دقت و مطالعه، اين گونه احاديث را در كتابهاى خود، از يكديگر گرفته و نقل كردهاند، و كمكم براى خودشان، اجماعى درست كردهاند، اما كدام اجماع؟ و كدام حديث معتبر؟
٤- از همه اينها گذشته، متنِ همين احاديث مجعول نشان مىدهد كه، «ابوطالب»، ايمان به حقانيت پيامبر صلى الله عليه و آله داشته، هر چند، روىِ ملاحظاتى، بر زبان جارى نمىكرده، و مىدانيم، ايمان به قلب است، و زبان، جنبه طريقت دارد، در بعضى از احاديثِ اسلامى، وضع «ابوطالب»، به «اصحاب كهف» تشبيه شده است، كه ايمان در دل داشتند، هر چند به عللى، قدرتِ اظهار آن را نداشتند. «٢»