تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧٠
ناشناختهاى كشيدن، فصل تازهاى در زندگانى موسى عليه السلام مىگشايد، و يك دنيا بركات مادى و معنوى براى او به ارمغان مىآورد و گمشدهاى را كه مىبايست ساليان دراز به دنبال آن بگردد، در اختيارش مىگذارد.
و آغاز اين برنامه زمانى بود كه ملاحظه كرد «يكى از آن دو دختر كه با نهايت حيا گام برمىداشت، و پيدا بود از سخن گفتن با يك جوان بيگانه شرم دارد به سراغ او آمد، و تنها اين جمله را گفت: پدرم از تو دعوت مىكند، تا پاداش و مزد آبى را كه از چاه براى گوسفندان ما كشيدى به تو بدهد»! «فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ قالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا».
برق اميدى در دل او جستن كرد، گويا احساس كرد واقعه مهمى در شرف تكوين است، و با مرد بزرگى روبرو خواهد شد، مرد حقشناسى كه حتى حاضر نيست زحمت انسانى، حتى به اندازه كشيدن يك دلو آب، بدون پاداش بماند، او بايد يك انسان نمونه، يك مرد آسمانى و الهى باشد، اى خداى من! چه فرصت گران بهائى!
آرى، آن پيرمرد كسى جز «شعيب» عليه السلام پيامبرِ خدا نبود، كه ساليان دراز، مردم را در اين شهر به خدا دعوت كرده و نمونهاى از حقشناسى و حق پرستى بود، امروز كه مىبيند دخترانش زودتر از هر روز به خانه بازگشتند، جويا مىشود، و هنگامى كه از جريان كار آگاه مىگردد، تصميم مىگيرد: دين خود را به اين جوان ناشناس، هر كه باشد، ادا كند.
موسى، حركت كرد و به سوى خانه «شعيب» عليه السلام آمد، طبق بعضى از روايات، دختر براى راهنمائى، از پيش رو حركت مىكرد و موسى عليه السلام از پشت سرش، باد بر لباس دختر مىوزيد و ممكن بود لباس را از اندام او كنار زند، حيا و عفت موسى عليه السلام اجازه نمىداد چنين شود، به دختر گفت: «من از جلو مىروم بر سر دو