تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٦٨
نمىرسد، و يك مشت شبان گردن كلفت، تنها در فكر گوسفندان خويشند، و نوبت به ديگرى نمىدهند، نظر موسى را جلب كرد، نزديك آن دو آمد «گفت:
كار شما چيست»؟! «قالَ ما خَطْبُكُما». «١»
چرا پيش نمىرويد و گوسفندان را سيراب نمىكنيد؟
براى موسى عليه السلام اين تبعيض و ظلم و ستم، اين بىعدالتى و عدم رعايت حق مظلومان، كه در پيشانى شهر «مدين» به چشم مىخورد، قابل تحمل نبود، او مدافع مظلومان بود، و به خاطر همين كار، به كاخ فرعون و نعمتهايش پشت پا زده و از وطن آواره گشته بود، او نمىتوانست راه و رسم خود را ترك گويد، و در برابر بىعدالتىها سكوت كند.
دختران در پاسخ او «گفتند: ما گوسفندان خود را سيراب نمىكنيم، تا چوپانان همگى حيوانات خود را آب دهند و خارج شوند» و ما از باقيمانده آب استفاده مىكنيم «قالَتا لانَسْقِي حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ». «٢»
و براى اين كه اين سؤال براى موسى عليه السلام بىجواب نماند كه چرا بايد پدر اين دختران عفيف آنها را به دنبال اين كار بفرستد؟ افزودند: «پدر ما پيرمرد كهنسالى است» پيرمردى شكسته و سالخورده، «وَ أَبُونا شَيْخٌ كَبِيرٌ».
نه خود او قادر است گوسفندان را آب دهد، و نه برادرى داريم كه اين مشكل را متحمل گردد، و براى اين كه سربار مردم نباشيم چارهاى جز اين نيست كه اين كار را ما انجام دهيم.
***
موسى عليه السلام از شنيدن اين سخن، سخت ناراحت شد، چه بىانصاف مردمى