تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٧
بود.
كودك، لحظه به لحظه گرسنهتر و بىتابتر مىشود، پى در پى گريه مىكند و سر و صداى او در درون قصر فرعون مىپيچيد، و قلب ملكه را به لرزه در مىآورد.
مأمورين بر تلاش خود مىافزايند، ناگهان در فاصله نه چندان دور، به دخترى برخورد مىكنند، كه «مىگويد: من خانوادهاى را مىشناسم كه مىتوانند اين نوزاد را كفالت كنند، و خيرخواه او هستند آيا مىخواهيد شما را راهنمائى كنم»؟ «فَقالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَ هُمْ لَهُ ناصِحُونَ».
من زنى از بنى اسرائيل را مىشناسم كه پستانى پر شير، و قلبى پر محبت دارد، او نوزاد خود را از دست داده، و حاضر است شير دادن نوزاد كاخ را بر عهده گيرد.
مأمورين، خوشحال شدند، و مادر موسى عليه السلام را به قصر فرعون بردند، نوزاد هنگامى كه بوى مادر را شنيد، سخت پستانش را در دهان فشرد، و از شيره جان مادر، جان تازهاى پيدا كرد، برق خوشحالى از چشمها جستن كرد، مخصوصاً مأموران خسته و كوفته كه به مقصد خود رسيده بودند، از همه خوشحالتر بودند، همسر فرعون نيز نمىتوانست خوشحالى خود را از اين امر كتمان كند.
شايد به دايه گفتند: «تو كجا بودى كه اين همه ما به دنبالت گردش كرديم، كاش زودتر مىآمدى! آفرين بر تو و بر شير مشكلگشاى تو»!
در بعضى از روايات، آمده است: وقتى موسى پستان اين مادر را قبول كرد، «هامان» وزير «فرعون» گفت: «من فكر مىكنم تو مادر واقعى او هستى! چرا در ميان اين همه زن، تنها پستان تو را پذيرفت»؟ گفت: «اى پادشاه! به خاطر اين است كه من زنى خوشبو هستم، و شيرم بسيار شيرين است، تاكنون هيچ كودكى