تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٤٦
اما گاهى تأثير آن به صورت آگاهانه است، يعنى اين جاذبه درونى در عقل و انديشه اثر مىگذارد و او را وادار به انتخاب طريق مىكند.
معمولًا قسم اول را «غريزه»، و قسم دوم را «فطرت» مىنامند (دقت كنيد).
خداگرائى و خداپرستى به صورت يك فطرت در درون جان همه انسانها قرار دارد.
ممكن است بعضى در اينجا اين سخن را تنها يك ادعا بدانند، كه از ناحيه خداپرستان جهان عنوان شده، ولى شواهد گوناگونى در دست داريم كه فطرى بودن «خداگرائى» بلكه مذهب را در تمام اصولش روشن مىكند:
١- دوام اعتقاد مذهبى و ايمان به خدا، در طول تاريخ پرماجراى بشر، خود نشانهاى بر فطرى بودن آن است، چرا كه اگر عادت بود، نه جنبه عمومى و همگانى داشت، و نه دائمى و هميشگى بود، اين عموميت و جاودانگى آن، دليلى است بر اين كه ريشه فطرى دارد.
مورخان بزرگ مىگويند: تا آنجا كه تاريخ بشر را بررسى كردهاند، و تا آنجا كه دسترسى به دوران قبل از تاريخ دارند، هرگز «لا دينى» را جز به صورت يك استثناء در جوامع انسانى نديدهاند.
«ويل دورانت» مورخ معروف معاصر، مىگويد:
«اگر دين را به معنى «پرستش نيروهاى برتر از طبيعت» تعريف كنيم، از همان ابتداى بحث بايد اين نكته را در نظر بگيريم كه، بعضى از اقوام ابتدائى ظاهراً هيچ گونه دينى نداشتهاند» ... سپس بعد از ذكر نمونههائى براى اين موضوع، چنين ادامه مىدهد: «با وجود اينها، نمونههائى كه ذكر شد جزء «حالات نادر» است، و اين اعتقاد كهن كه: «دين نمودى است كه عموم افراد بشر را شامل مىشود» با حقيقت وفق مىدهد ...».