تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٧
بودند، و شنيدن صداى يك نوزاد كافى بود كه خطر بزرگى واقع شود.
در اينجا يك الهام الهى، قلب مادر را روشن ساخت، الهامى كه ظاهراً او را به كار خطرناكى دعوت مىكند، ولى با اين حال از آن احساس آرامش مىنمايد.
اين يك مأموريت الهى است، كه به هر حال بايد انجام شود، و تصميم گرفت به اين الهام لباس عمل بپوشاند، و نوزاد خويش را به «نيل» بسپارد!.
به سراغ يك نجار مصرى آمد (نجارى كه نيز او از قبطيان و فرعونيان بود!) از او درخواست كرد، صندوق كوچكى براى او بسازد.
نجار گفت: با اين اوصاف كه مىگوئى صندوق را براى چه مىخواهى؟! مادرى كه زبانش عادت به دروغ نداشت، نتوانست در اينجا سخنى جز اين بگويد كه: من از بنى اسرائيلم، نوزاد پسرى دارم، و مىخواهم نوزادم را در آن مخفى كنم.
اما نجار قبطى، تصميم گرفت اين خبر را به جلادان برساند، به سراغ آنها آمد، اما چنان وحشتى بر قلب او مستولى شد كه زبانش باز ايستاد، تنها با دست اشاره مىكرد و مىخواست با علائم مطلب را بازگو كند، مأمورين كه گويا از حركات او يك نحو سخريه و استهزاء برداشت كردند او را زدند و بيرون كردند.
هنگامى كه بيرون آمد حال عادى خود را باز يافت، اين ماجرا تكرار شد، و در نتيجه فهميد در اينجا يك سر الهى نهفته است، صندوق را ساخت و به مادر موسى عليه السلام تحويل داد.
شايد صبحگاهانى بود كه هنوز چشم مردم «مصر» در خواب، هوا كمى روشن شده بود، مادر، نوزاد خود را همراه صندوق، به كنار «نيل» آورد، پستان در دهان نوزاد گذاشت، و آخرين شير را به او داد، سپس او را در آن صندوق مخصوص كه همچون يك كشتى كوچك قادر بود بر روى آب حركت كند،