تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٦
هنگامى كه موسى عليه السلام تولد يافت از چشمان او نور مرموزى درخشيد، چنانكه بدن قابله به لرزه درآمد، و برقى از محبت در اعماق قلب او فرو نشست، و تمام زواياى دلش را روشن ساخت.
زن قابله، رو به مادر موسى عليه السلام كرد و گفت: «من در نظر داشتم ماجراى تولد اين نوزاد را به دستگاه حكومت خبر دهم، تا جلادان بيايند و اين پسر را به قتل رسانند (و من جايزه خود را بگيرم) ولى چه كنم كه عشق شديدى از اين نوزاد در درون قلبم احساس مىكنم! حتى راضى نيستم موئى از سر او كم شود، با دقت از او حفاظت كن، من فكر مىكنم دشمن نهائى ما سرانجام او باشد»!.
قابله، از خانه مادر موسى عليه السلام بيرون آمد، بعضى از جاسوسان حكومت، او را ديدند و تصميم گرفتند وارد خانه شوند، خواهر موسى عليه السلام ماجرا را به مادر خبر داد مادر دستپاچه شد، آنچنان كه نمىدانست چه كند؟
در ميان اين وحشت شديد كه هوش از سرش برده بود، نوزاد را در پارچهاى پيچيد و در تنور انداخت، مامورين وارد شدند، در آنجا چيزى جز تنور آتش نديدند!، تحقيقات را از مادر موسى عليه السلام شروع كردند، گفتند: اين زن قابله در اينجا چه مىكرد؟ گفت: او دوست من است براى ديدار آمده بود، مأمورين مأيوس شدند و بيرون رفتند.
مادر موسى عليه السلام به هوش آمد و به خواهر موسى عليه السلام گفت: نوزاد كجا است؟
او اظهار بىاطلاعى كرد، ناگهان صداى گريهاى از درون تنور برخاست، مادر به سوى تنور دويد، ديد خداوند آتش را براى او برد و سلام كرده است (همان خدائى كه آتش نمرودى را براى ابراهيم عليه السلام سرد و سالم ساخت) دست كرد و نوزادش را سالم بيرون آورد.
اما باز مادر در امان نبود، چرا كه مأموران چپ و راست در حركت و جستجو