تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٥٦
سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَحْيا بِهِ الأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِها لَيَقُولُنَّ اللَّهُ».
اين اعتقاد باطنى بتپرستان است، كه حتى از اظهار آن با زبان، ابا نداشتند، زيرا آنها هم «خالق» را خدا مىدانستند، و هم «ربّ و مدبر جهان» را خدا معرفى مىكردند.
بعد مىافزايد: «بگو حمد و ستايش مخصوص خدا است» «قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ».
حمد و سپاس براى كسى است كه همه نعمتها از ناحيه او است، زيرا هنگامى كه آب، كه سرچشمه اصلى حيات و مايه زندگى همه جانداران است از ناحيه او باشد، پيدا است ساير ارزاق نيز از ناحيه او است.
بنابراين، حمد و ستايش، نيز بايد مخصوص به او باشد كه معبودهاى ديگر سهمى در اين ميان ندارند.
بگو: شكر، خدا را كه، آنها خود نيز به اين حقايق معترفند.
و بگو: شكر خدا را كه، منطق ما آن قدر زنده و كوبنده است، كه هيچ كس قدرت ابطال آن را ندارد.
و از آنجا كه گفتگوهاى مشركان از يكسو، و گفتارها و اعمالشان از سوى ديگر، با هم تناقض داشت، در پايان آيه مىافزايد: «بلكه اكثر آنها درك نمىكنند» «بَلْ أَكْثَرُهُمْ لايَعْقِلُونَ».
و گرنه، انسان عاقل و فهميده، چگونه ممكن است اين قدر پراكندهگوئى كند؟ از يك طرف، خالق و رازق و مدبر جهان را، خدا بداند، و از سوى ديگر، در برابر بتها كه هيچ تأثيرى در سرنوشت آنان ندارند، سجده كند.
از يك سو، معتقد به توحيد «خالق» و «ربّ» باشند، و از سوى ديگر، دم از شرك در عبادت بزنند.
جالب اين كه، نمىگويد: آنها عقل ندارند، مىگويد: «تعقل» نمىكنند، يعنى