مجموعه مقالات كنگره شيخ ابوالفتوح رازي - جمعي از فضلا و نويسندگان - الصفحة ٣٠٥
و گفت: يا رسول اللّه ! مرا اين زن نمى بايد خواهم تا طلاقش دهم. رسول عليه السلامگفت: چرا تو را در حق او تهمت هست؟ گفت: نه، يا رسول اللّه ! جز خير نيست و ليكن مرا با او دل خوش نيست. رسول عليه السلام گفت: برو و ابلهى مكن و زن خود را نگاه دار و رها مكن و در دلش خلاف اين بود؛ براى آنكه دلش به او مشغول بود، مى خواست تا زيد او را طلاق دهد تا او را به زنى كند. زيد او را طلاق داد. چون وعدش به سر آمد، رسول عليه السلام زيد را گفت يا زيد! من كسى ديگر را نمى دانم از تو استوارتر بر سرّ خود. بدان كه مرا مى بايد كه زينب را به زنى كنم و كسى را نمى دانم كه اين راز با وى توان گفتن، مگر تو را. اكنون تو را ببايد رفتن و زينب را براى من بخواستن. زيد گفت: بيامدم تا زينب را اين حديث كنم. او را يافتم كه آرد مى سرشت تا نان پزد. او در چشم من به خلاف آن آمد كه بود. نيارستم در او نگريدن از حرمت رسول عليه السلام را و آنكه رسول عليه السلام خواست كه بر او عقد بندد پشت بر او كردم و گفتم: يا زينب! بشارت باد تو را كه رسول خداى تو را مى خواهد. او گفت: فرمان او راست. رسول عليه السلام او را عقد ببست و وليمه ساخت. خداى تعالى اين آيت فرستاد». آن گاه وى به نقد حديث ياد شده پرداخته مى نويسد: «اكنون بدان كه آنچه از اين حديث موافق مذهب ما نيست، آن است كه رسول عليه السلام نشايد كه زن بيگانه را چندان بنگرد و تأمل كند تا عاشق شود و نيز خود نشايد كه بر زن مردمان عاشق شود. گرچه عشق از قبل خداست و شهوتى باشد سخت به مشتهاى مخصوص وليكن در حق پيغمبر منفّر است و ما بيان كرديم كه خداى تعالى پيغمبران را از منفّرات نگاه دارد تا مؤدّى نبود با نقض غرض او از اجابت دعوت ايشان. ... و در اخبار ما چنان است كه خداى تعالى خواست تا آن حكم جاهليت را منسوخ كند كه نكاح ادعياء حرام داشتند؛ چون نكاح زنان پسر كه از صلب بودندى. امر كرد رسول عليه السلام را كه چون زيد حارثه زينب را طلاق داد، تو برو نكاح بند تا بدانند