مجموعه مقالات كنگره شيخ ابوالفتوح رازي - جمعي از فضلا و نويسندگان - الصفحة ١٦١
خود خاك ديدند... . اينان از بام فرو نگريدند و مى گفتند محمد بر جاى خود است تا آن گاه فرو شدند و بر بالين او بايستادند... . هر يك مى گفت تو ابتدا كن. او برخاست و بانگ بر ايشان زد، گفت: شما چه كار داريد اينجا؟... او را گفتند: يا على! محمد كجاست؟ گفت: من ندانم؛ من نگهبان او نبودم تا دانم او كجاست.... در خبر است از صادق عليه السلام كه گفت حق تعالى در اين شب با اميرالمؤمنين با فرشتگان مباهات كرد. جبرئيل و ميكائيل را گفت من در آسمان ميان شما برادرى داده ام. از شما كيست كه تا اختيار آن كند كه جان فداى برادر كند. ايشان هر يك توقفى كردند. حق تعالى گفت: على از شما جوانمردتر است كه جان فداى برادر كرده است و بر بستر او خفته تا به جاى او اين را بكشند. به عزت من برويد او را موكل باشيد و از دشمن حفظ نماييد. بيامدند و بر بالين او نشستند و مى گفتند: بخّ بخّ يابن ابى طالب هنيئاً لك يابن ابى طالب، سبقت الملائكة المقربين». {-١-}
فخر رازى:
«المسألة الاولى فى سبب النزول الروايات: يكى آنكه از ابن عباس روايت شده كه اين آيه در صهيب بن لسان و عمار بن ياسر و سميه و ياسر و بلال غلام ابوبكر و خبّاب بن ارت و عابس غلام حويطب آمده كه مشركان آنان را گرفته، و اذيت كردند. اما صهيب به اهل مكه گفت: من مردى پيرم و مال بسيار دارم. ضررى به شما نمى رسد كه از دوستان شما باشم يا دشمنان شما. حرفى زدم و اكراه دارم كه از آن برگردم. من مال و متاعم را به شما مى دهم و دينم را از شما مى خرم، و بدين سبب آزاد شد، پس آيه نازل شد. اما خبّاب بن ارت و ابوذر فرار كردند و سميه و ياسر هم كشته شدند و ... .
[١] روح الجنان، ج ٢، ص ١٤٩.