مجموعه مقالات كنگره شيخ ابوالفتوح رازي - جمعي از فضلا و نويسندگان - الصفحة ٢٦٢
خطيبى برجسته بوده، به ذكر قصص كه در وعظ و خطابه مقامى ويژه دارد، گرايشى طبيعى داشته و اين گرايش در تفسيرش به خوبى بازتاب يافته است. اينك پس از بيان اين مقدّمه مى توان گفت نقل بسيارى از قصص و داستانهايى كه نزد عامه در زمره «مقبولات و مشهورات» است، در اين تفسير دليلى منطقى و پذيرفتنى مى يابد؛ از جمله داستانى كه در ذيل عبارت «اذْهَبْ بِكِتابِي هذا» [١] به نقل از ابن زيد و وهب بن منبّه مى آورد، بدين شرح: «سوراخى بود كه آفتاب از آن جا در كوشك افتادى چون برآمدى، و بلقيس آفتاب پرست بود، چون آفتاب بديدى كه برآمدى سجده كردى آفتاب را. هدهد بيامد و بر آن سوراخ بنشست و پرها فراخ كرد و سوراخ چنان بگرفت كه آفتاب در آن جا نيوفتاد. آفتاب دير مى برآمد، او برنگريد مرغكى را ديد آفتاب بگرفته، و خويشتن حجاب آفتاب كرده، و نامه اى در منقار گرفته. از آن حال به شگفت بماند. هدهد بيامد و نامه بر او انداخت. بلقيس نامه برداشت و ـ خواننده و نويسنده بود و تازى زبان ـ به مُهرنامه فرو نگريست، نام سليمان ديد. بدانست كه نامه پادشاى است و دانست كه مُلك او عظيم تر از مُلك اوست؛ چه آن را كه مرغ مسخَّر او باشد تا او را رسولى كند، او پادشايى عظيم باشد. هدهد نامه بينداخت و به جانبى رفت و بنشست و مى نگريد. او برخاست و بيامد و بر سرير مُلك نشست، و كس فرستاد و اعيان و وجوه لشكر را بخواند، و ايشان دوازده هزار مرد بودند زير فرمان هر يكى هزار مرد مقاتل» [٢] . داستانهاى زير را نيز مى توان از همين مقوله به حساب آورد: داستان پادشاهى بلقيس پس از پدر، ذيل سوره نمل، آيه ٢٢ [٣] ؛ ذكر سبب بردن
[١] نمل (٢٧): آيه ٢٧.[٢] روض الجنان، ج ١٥، ص ٣٦.[٣] همان، ص ٣١.